
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که به دوستان یکدل سر دست برفشانی
دلم از تو چون نرنجد؟ که به وهم درنگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم بَرِ آب زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم
تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد
و گرت به هر چه عُقبیٰ بخرند رایگانی
تو نظیر من ببینی و بَدیل من بگیری
عوضِ تو من نیابم که به هیچ کس نمانی
نه عجب کمال حُسنت که به صد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی!
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی
بُت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون؟
اگر این قمر ببینی دگر آن سَمَر نخوانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل میرسانی نه به قتل میرهانی

آخرين روز کاري، دقيقاً همون روزيه که مدتها انتظارشو کشيدي و حالا که بعد از ماه ها صبح به شب رسوندن، اصلاً احساس خاصي ندارم جز اينکه کاش امروز تموم نشه و دير بگذره ! تو چشماي تک تک دانشجوا که نيگا ميکنم دلتنگي بيرون نرفته رو از حالا حس مي کنم. جملات جلسه اول رو به اضافه يه سري ذهنيات خودم رو به يادشون ميارم تا حساب عمرشون رو داشته باشن. فکرشو که مي کنم مي بينم هميشه کل لحظه ها و روزهاي زندگي رو براي رسيدن به يه همچين روزهاي آخري به انتظار نشستي که بياد و وقتي هم که مياد، روزهاي بي تابي و انتظارت رو بيشتر دوست داشتي ! يادم مياد آخرين باري که با فري رفتيم کوه دائماً غر ميزد و مي گفت که: "پس کي ميرسيم؟" من مي گفتم: "رسيدني در کار نيست از کوه لذت ببر!". امروز اصلاً برام مهم نيست زود برسم خونه تا يه جشن تنهايي رو براي يه پايان ديگه بگيرم يا زودي برم سوار دوچرخه بشم و برم... ! باد توي گندمزار کنار جاده ي دانشگاه پيچيده، ما که پيچش زلف يار نديديم، پس رقص سنبل هاي گندمنزارم آروزست ! از لاي پنجره بوي نم بارون مياد، ياد حرفهاي عماد ميفتم ! هنوز آمار همه دستشه ! با اون چشاي ريزش مثل اون وقتا توي چشماي بقيه هيز ميشه ! دومين سوالي که ازم پرسيد، راجع به باکرگيه! از ازدواج زود هنگامش که ميپرسم، خيلي تابلو معلوم ميشه که يه ازدواج کاملاً تاکتيکي با يه دختر زيبا و خانواده اي پولدار داشته ! دختربازيا و حرفاش حرفه اي تر شده ! باورم نميشه پسرک کوچولويي که يه روز مي ترسيد دخترا گولش بزنن و با من مشورت مي کرد، حالا به جايي رسيده که بايد پاي درسش نشست ! بعضي روزا مثل امروز يه خوره ميفته تو جونم تا يه بخشي از گذشته رو انگولک کنم. امروز ياد روزهاي تو شرکت هم افتادم، سالهاي بدون خداحافظي که يهويي جدا شدم، اولش علي آقا بود و آقا حميد و سيد و بهمن و داداشش، من که ملحق شدم، سيد که با دختر آقاي محسني ريخته بود رو هم، ازدواج کرده بود و رفته بود، اما سر سال نشده بود که طلاق گرفتن و سيد از نيوزلند سر درآورد. بهمن و داداشش هم از اول روياي تهران داشتن و نموندن ! علي آقا مونده بودو حوضش و من که تازه اومده بودم. سيمين مثلاً منشي بود ولي حميد آقا هواشو داشت واسه همين خيلي وقتا زيرآبي ميرفت. يه ازدواج ناموفق تو 17 سالگي داشت و حالا در 19 سالگي يه زنه مطلقه شناخته ميشد. خيلي لاغر بود و اکثر وقتا از اين شلوار 6 جيبه ها ميپوشيد. اهل آرايش نبود مگه وقتايي که ميخواست با يکي بره بيرون. يکي از خط تلفنهاي شرکت هميشه خدا مشغول بود و خانم دايال-آپ به اينترنت وصل بود، عاشق اين بود که بره مسنجر، پسرا مخشو بزنن تلفن بگيره و زنگ بزنن و 2 بار قرار بزارن و براي دفه سوم ديگه خداحافظ و تموم ! بعدش مينشست پاي کامپيوترش و آهنگ "دروغکي عاشق نشو..." مجتبي کبيري رو ميزاشت و پاي تلفن با کلي گريه و زاري مثلاً به هم ميزد. يه بار محسن با ماها هماهنگ کرده بود با سيمين تنها بشن ولي سيمين هم دل و دماغ اين حرفا رو ديگه نداشت. محسن يه عوضي به تمام معنا بود، از صبح که ميومد سرکار فقط منتظر بود عصر بشه تا بره خيابون و ملتي که خم ميشدن از دست فروشا خريد کنن رو انگشت کنه ! نمي دونم چه مرضي داشت که فقط با زناي شوهر دار دوست ميشد و اگه جمعه کوه ميرفتي، از لاي تخته سنگاي پناهگاه دوم که بالا ميرفتي ميتونستي مچ محسن رو بگيري ! اوايل محسن فک ميکرد من قراره جاشو بگيرم ولي اينقد کارا زياد شد که ممد و فرناز هم بهمون اضافه شدن. هر چي محسن پدر سوخته بود، اميد خان آقا بود و با کلاس رفتار مي کرد. اميدخان خيلي نموند و سرباز شد و بعدش رفت توي بانک ! فرناز زورش به علي آقا نمي رسيد مشکلاتشو به من ميگفت، فرناز باسواد بود ولي کار گيرش نيومده بود که اومده بود پيش ما و علي آقا هم خيلي ازش کار مي کشيد. فرناز تو آرايش کردن هم متخصص بود، پنچ شنبه ها عصر که بيرون ميديديش متوجه ميشدي چه هنرمند خوبيه ! حيف که از من خيلي بزرگتر بود، زياد با هم قاطي بوديم ولي کاريم نکرديم. من دو-سه تا از دوستامو فرستاده بودم برن خواستگاريش تا بالاخره ازدواج کرد و شرکت رو هم ول کرد. ولي خيلي از وقتا بدشانس بود و دقيقاً مثل شب عروسيش که مادربزرگ دوماد فوت کرد... احمد آقا مدير نرم افزار بود و مينا، يه دختر خوش استيل و زيبا و به طور خلاصه يه جيگر به تمام معنا که تازه درسش تموم شده بود، حسابدار بود. احمدآقا يه مهندس چاق و گامبو بود که گاهي وقتا شعر هم ميگفت و يه دل کوچيکي داشت. بعد از مدتي دفتر شعر احمد از روي ميز مينا سردرآورد و مينا با احمد سيستم گذاشت و نمي دونم اين احمد خنگ و چاقالو با خنده هاش مخ مينا رو زد يا با همون شعرهايي که خودش و مينا فقط خونده بودن ! يه ماه نشد که اون دوتا اولين زوج رو تو شرکت تشکيل دادن ! حميد آقا رو با يه من عسل هم نيشد خورد. عنق و ساکت بود و اکثر وقتا تو خودش، آخر ماه هم که چکهاي شرکت عقب ميفتاد عصباني که ميشد ديگه مصيبت عظما بود. ولي از اولش حميد آقا اين جوري نبود بعد از يه تصادف ناجور توي اتوبان ساوه (که هنوزم تموم نشده)، ازرائيل بهش ارفاق کرد و حسابي سر و صورتش و بدنش داغون شد. حميد خان يه روزاي خلوتي از هفته يه خانومه توپول موپول و قد کوتاه رو مياورد شرکت و يه کلاس خصوصي برگزار ميشد. اوايل شکي رو حميد آقا وجود نداشت ولي خوب يواش يواش حميد آقا با بچه ها خوب و مهربون شده بود و... يه بار که حسابي از رو فضولي مرده بودم، ازش پرسيدم: "حميد آقا چي درس ميدي به اين خانومه؟"... از يه نرم افزاري اسم برد که روي هيچ کدوم از سيستما نصب نبود... تا گذشت و يه روز سيمين بهم گفت حميد و اين دختره با هم تريپ دارن ! حميد که رفته خواستگاري، بهش ندادن ! شايد 4-5 سال گذشت تا بالاخره بعد از کلي اومدن و رفتن اون دو تا هم به هم رسيدن ! اما من از اولشم فقط علي آقا رو ميشناختم، علي آقا شايد به عمرش يه خطم برنامه ننوشته بود ولي شبکه بارش بود چيزاي زيادي به هم ياد داديم، با اين حال خيلي پوفيوز بود. سالهاي اول اينو نمي دونستم، ولي حرف زدن و دعوا کردناش با فاطي رو که مي ديدم نظرم راجع بهش عوض ميشد، به قول حسن تک تک بچه ها رو استثمار مي کرد. يه اخلاق بد ديگه هم داشت پيش هر کي از طرف مقابل تعريف و تمجيد مي کرد ولي از پشت خنجري بود که ميزد. يه کون گشاد الکي خوش به اسم سعيد آقا هم مدير يکي ديگه از بخشا بود که نمي دونم کي بهش مدرک داده بود، يارو جمعه ها که جايي نداشت بره دست نامزدشو ميگرفت مياورد شرکت، من و محسن هم براي اينکه حالشو بگيرم بعضي وقتا، يه سري از کارا رو مي ذاشتيم براي جمعه ها ! فاطي سنش خيلي کم نبود ولي تو شرکت مثل مامان بود و همه براش احترام خاصي قائل بودن. از بس علي آقا تو شرکت قالتاق بازي درآورد که ديگه نرفتم اون ورا ! از اونجايي که خيلي وقته از هيچ کدومشون خبر نداشتم، امروز يه زنگي زدم به فاطي، ببينم چي کارار مي کنن ! قاعدتاً بايد شرکت مي بود، که نبود، بعدش که خيلي رسمي صحبت کرد، آخرش مقر اومد که مهمون دارن و خلاصه که جلسه خواستگاري بود و ...

نه مرادم نه مريدم
نه پيامم نه کلامم
نه سلامم نه عليکم
نه سپيدم نه سياهم
نه چنانم که تو گويي
نه چنينم که تو خواني
و نه آنگونه که گفتند و شنيدي
نه سمائم نه زمينم
نه به زنجير کسي بستهام و برده ي دينم
نه سرابم
نه براي دل تنهايي تو جام شرابم
نه گرفتار و اسيرم
نه حقيرم
نه فرستاده ي پيرم
نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم
نه جهنم نه بهشتم
چنين است سرشتم
اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به اين نقطه رسيدي
به تو سر بسته و در پرده بگويم
تا کسي نشنود اين راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سرودند تو آني
خودِ تو جان جهاني
گر نهانـي و عيانـي
تـو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني
تو نداني که خود آن نقطه ي عشقي
تو خود اسرار نهاني
تو خود باغ بهشتي
تو بخود آمده از فلسفه ي چون و چرايي
به تو سوگند
که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي در همه افلاک بزرگي
نه که جزئي
نه که چون آب در اندام سبوئي
تو خود اويي بخود آي
تا در خانه متروکه ي هرکس ننشيني و
بجز روشني شعشعه ي پرتـو خود هيچ نبيني
و گل وصل بچيني....
* I made an agreement of peaceful coexistence with time: neither he pursues me, nor I run from him, One day we will find each other. (Mario Lago)
* Life can be understood only looking behind, But can be lived only looking ahead. (Soren Kierkegaard)
* There are people who speak to us and we do not listen to them; there are people who hurt us and they don’t leave a scar, but there are people who simply appear in our life and they mark us forever. (Cecília Meireles)
* Love me when I less deserves it, because it’s then when I need it most. (Chinese Proverb)
* If I could return to youth, I would commit all those errors again, but a bit earlier. (Tallulah Bankhead)

الک هم بود. اهل ساووا. پالان زنش کج بود. الک در ولايت خودش راهنماي کوهنوردي بود، تا يک روز مچ زنش را گرفته بود که با نزديکترين رفيقش مشغول بود. يک نره خر سي ساله ! اما ظاهراً هنوز اطمينان نداشت. خيليها هستند که قسر در رفته اند، خيلي ! قضيه مدرک را مي دانيد. خوشمزه اين بود که اين مچ گيري تازه سوءظن آقا را تحريک کرده بود. مدام عکسهاي بچه هايش را جلو خودش پهن مي کرد، يک جور فال ورق. سعي مي کرد شکل همه مشتريهايي را که به کوه برده بود در نظر آورد. اما لني راستي راستي نمي فهميد که يارو چرا مسئله را اين قدر جدي مي گيرد. چه اهميتي داشت که پسرش مال خودش باشد يا نه؟ اين جور رسواييها را مي گويند عرق ملي، ميهن پرستي، منظورم را که ملتفتيد. بله؟ آدم بداند که بچه اش از خون خودش هست يا نه! که چه؟ حکايت دوگل است، شووينيسم! يک چيزي در رديف ژاندارک! بگذار به تو بگويم، من اگر حتماً قرار مي شد پسري داشته باشم ترجيح مي دادم مال خودم نباشد. آن وقت ديگر پدر و پسر خرده حسابي با هم ندارند. حتي مي توانند با هم رفيق جون جوني باشند. اما فرانسويها همه ميهن پرستند. اصلاً ميهن پرستي اختراع خودشان است. الک بيچاره ساعتها مي نشست و عکس توله هايش را تماشا مي کرد. "ولي بزرگتره انگاري به خودم رفته." يا "معلومه، اصلاً سيبي است که نصف کرده باشند." وقتي بدگماني به سرش مي زد مي خواست زنش و بچه هايش و خودش را با بمب پلاستيکي نابود کند. اين موضوع لني را از کوره در مي برد، مي گفت حالا که بچه هاش مال خودش نيستند چرا بکشدشان؟ منظورم را که ملتفت هستيد! دليلي نداره آدم براي تخم و ترکه ي مردم خون خودش را کثيف کند. مي گفت: "آخر باباجان اين حرف تو که منطق نداره. حالا که يک هو فهميدي پدرشان نيستي چه کارشون داري؟ اونها که به تو کاري ندارند. فکرهات هيچ سروته دارد؟" - تو نمي توني بفهمي که بچه حرامزاده داشتن يعني چه. خودت هيچ وقت بچه نداشتي که تخم خودت نباشه. – چي؟ دنيا پر از بچه هاييست که تخم من نيستند. الک کمي آرام ميشد. يکي از عکسها را جلو روشنايي نگه داشت و گفت: "هر چي باشه بزرگتره حتماً مال خودم است. نگاهش کن، حرف نداره" راست مي گفت. حرف نداشت. پسر ارشدش تخم سياه بود. ميان کساني که براي کوهنوردي به آلپ مي آمدند هيچکس هرگز سياه نديده بود. سياهان به کوه نرفته هم به قدر کفايت سياهروزي دارند. پس معلوم بود که خيانت کار مشتريهاي او نبود. اون خون خود را بيهوده کثيف مي کرد. آبروي کوهنوردي حفظ شده بود. با اين همه دست بردار نبود و همه را با حکايت پالان زنش کلافه مي کرد. بدي اين کار اين بود که نمي شد از او فرار کرد. اگر از آن خانه ي سر کوه بيرون مي امدي کجا مي رفتي؟ ديگر برفي نمانده بود، تابستان شده بود....
باگ با آن هيکل صد کيلوييش روي کاناپه دراز کشيده بود و به سختي سعي مي کرد نفسي بکشد. هر دفعه که هوا به ريه هايش مي رفت خس خس صدا مي کرد. هوا به اين سادگيها حاضر نبود به سينه اش وارد شود. مقاومت مي کرد و اين طبيعي بود. باگ نسبت به همه چي حساسيت داشت. پزشکان مي گفتند که هرگز چنين چيزي نديده اند. مثلاً نسبت به گوه حساسيت داشت. و اين در تمام تاريخ پزشکي بي سابقه بود. همه آدمهايي که به اين دنيا آمده اند، از صدر تا ذيل، از قديسان تا مردم عادي با گوه خوب کنار آمده اند، اصلاً با آن ميانه خوبي داشته اند. فقط باگ از اين حيث با همه فرق داشت. فوراً نفسش بند مي آمد. و اين حقيقتاً مصيبت بزرگي بود. آلدو مي گفت: در تمام اين ماجرا بوي تراژديهاي يوناني به دماغ مي خورد....
"تيلي سعي کن بفهمي چي ميگم. اين کاري به شخص تو ندارد، تو يک شعله آتشي. لنگه نداري. دختر مثل تو در تمام عمر يکدفعه بيشتر به تور آدم نمي خوره، وقتي هم که خورد آدم بايد مواظب باشه که گرفتارش نشه. منظورم اينه که اگه آدم مواظب نباشه حاليش نمي شه و ديوونه مي شه، ديوونه ي عشق، ترس منم از همينه." – آخر چرا لني؟ من دوستت دارم، عشق جدي! مال توام سرتاپا مال تو! براي هميشه! لني چندشش شد. تمام تنش دون دون شد. با خود گفت: حالا ديگه چرا تهديدم ميکنه! گفت: "تيلي من نمي تونم اين چيزها را حاليت کنم. خيلي کودنم. به علاوه حرف زدن بلد نيستم. با خودم هم هيچ وقت حرف نمي زنم. چيزي ندارم بگم." – خدايا، آخر من چه کار کرده ام؟ لني، من هيچ وقت هيچ کس را به اندازه ي تو دوست نداشته ام. هيچ وقت! – گوش کن. مادرم، وقتي من ده سالم بود عاشق يک نفر شد. ديوونه اش شد. حالا کارش به کجا رسيده؟ هيچ نمي دونم، اصلاً ازش خبر ندارم. نمي دونم کجاست. مي بيني؟ اين عاقبتش. – لني، زنها همه اين طور نيستند. – گريه نکن تيلي، براي کار و کاسبي من خوب نيست. زنها وقتي بفهمند صاحب دارم ديگه سراغم نمي آن. زنهاي نجيب وقتي يک مربي اسکي انتخاب مي کنن دوست دارن آزاد باشد. – تو مي توني با هر زني که دلت خواست بخوابي. من هيچ وقت با اونها نمي خوابم. من که مربي حرفه اي نيستم. پروانه ي کار ندارم. – لني... هيچ چيز را نمي شد حاليش کرد. اين حال اصطلاحي داشت که باگ مورن پيدا کرده بود. "آزادي از قيد تعلق". چيز فوق العاده اي بود. وقتي از قيد تعلق آزادي يعني تنهايي. نه طرفدار کسي هستي نه ضد کسي. همين. باگ مي گفت که بزرگترين مسئله جوانان اينست که چطور اين اکسير را پيدا کنند. البته خيلي مشکل است ولي وقتي به آن رسيدي، از هر چيزي که فکر کني بهتر است. يادتان نرود، آزادي از قيد تعلق، وقتي به آن رسيديد خبرش را به من بدهيد....
بخشي از کتاب خداحافظ گري کوپر – رومن گاري

موجيم و وصل ما، از خود بريدن است
ساحل بهانه اي است، رفتن رسيدن است
تا شعله در سريم، پروانه اخگريم
شمعيم و اشک ما، در خود چکيدن است
ما مرغ بي پريم، از فوج ديگريم
پرواز بال ما، در خون تپيدن است
پر مي کشيم و بال، بر پرده ي خيال
اعجاز ذوق ما، در پر کشيدن است
ما هيچ نيستيم، جز سايه اي ز خويش
آيين آينه، خود را نديدن است
گفتي مرا بخواهن، خوانديم و خامشي
پاسخ همين تو را، تنها شنيدن است
بي درد و بي غم است، چيدن رسيده را
خاميم و درد ما، از کال چيدن است
قيصر امين پور





