
بادها چون به خروش آيند
عطر ها دير نمي پايند
اشک ها لذت امروزند
يادها شادي فردايند
اگر آن خنده مهر آلود
بر لبم شعله آهي شد
سفر عمر چو پيش آمد
بهرمند توشه راهي شد
عشق اگر به دل ميداد
يا خود از بند غمم مي رست
گره اي بود در قلبم
آسمان را به زمين مي بست
عشق اگر زهر دورويي را
با مي هستي من مي آميخت
برگ لرزان اميدم را
بر سر شاخه سعر آويخت
عشق اگر شعله دردي بود
که تنم در تب آن مي سوخت
سوزني بود که بر لبهام
لب سوزان ترا مي دوخت
روزي از وحشت خاموشي
در دلم شعر غريوي شد
که پريزاده ي قلب من!
عاقبت عاشق ديوي شد
گر چه امروز ترا ديگر
با من آن عشق نهاني نيست
باز در خلوت من ز آن ياد
نيست شامي که نشاني نيست
چنگ چون تار ز هم بگسست
کس بر ان پنجه نمي سايد
گنه از شدت طوفان هاست
عطر اگر، دير نمي پايد
فروغ فرخزاد

دروغ مي گفتند ! اصلاً به کل دروغ گفته بودن ! دروغي به چه بزرگي ! دروغي به اندازه ي نسلهاي انسانهايي که يک به يک تباه شدند. دروغي که حتي حرص فري رو هم درآورده بود. به دورغ ميگفتند درس هابت را که بخواني، مشقهايت را به موقع انجام دهي، تکليفهايت را که خوب انجام دهي، که پسر خوبي که باشي، همه ي اينها را که انجام دهي، هزار نسخه و کوفت و زهرمار ديگر را که انجام دهي موفق خواهي شد.... حواسشون نبود چه دروغهایی دارن میگن !
دروغ ميگفتن که آينده از آن توست... مسعود و عباس که بهشون تنبل کلاس ميگفتيم و هميشه آقاي بختياري با اون چوبش ميزدشون حالا بيا و ببين چنان قلمروِيي در بازار براي خودشون ساخته اند ... با همان دستان کتک خورده چه قصرها که نساخته اند... حال چه چوبها به دست گرفته اند تا بر پيکره ي زندگي ميزنند و چگونه بر دنيايشان حکومت ميکنند. دروغ گفته بودند و ما شاید گول همان چوب آقاي جهانگيري را خورده بوديم. از همان لگد محکم آقاي هوشيار که يه بار چنان بر باسنمان کوباند که ديگر سر صف مدرسه تا سالها لغتي را ديگر نجوا نکردم. کاش آن روزها گول آن حرفها و آن دروغ ها و آن کتک ها را نميخوردم که امروز زندگي چنان بزند که جايش سالها بماند. کاش گول حرفهاي سجاد را ميخوردم که بعد از اينکه ديکته 7 شده بود. ميگفت: ولش کن راحت باش فردا يادت ميره! حالا سجاد تو دنياي جديدش به راحتي فراموش کرده و من به خوبي همه چي يادمه ! علي گنده هميشه ميگفت: خوش باش ! وقتي به امير گفتم: "علي گنده رفته مالزي درس بخونه يا عشق و حال ؟" امير خوب ميگفت: "به نظر تو علي گنده توي اون سالها مگه درس هم میخوند، اون که همش خوش بود"... خوب راست ميگفت: ما عمرو جوانيمان را به همين دروغ هاي ساده قمار کرديم و باختيم ! به همين انشاهاي مسخره و مزخرف علم و ثروت ! آقو ميگه با اين همه بدبختي حالا دفاع هم کنيم کار رو چي کنيم؟ وضعيت تدريس که روز به روز خرابتر ميشه ! آنها که دروغ ميگفتند دوستمان داشتند ولي چرا چنين دروغ گفته بودند ! به بزرگي موهاي سپيدي که سپيد شد و ريخت !
من نگاه ميکنم
درد ميکشم
من رنج ميکشم
دلتنگيهاي تو را
بر ذهن ميکشم
تار و پود لحظه ها
سرشار از ياد توست
ياد تو
تو که نيستي
نيستيه تو
ياد نيستي
ياد نبودن
ياد تنهايي
تنهايي
نه، من و سيگار
من و قلم
من و خاطرات
من و بوي تو
در تک تک لحظات
لحظاتي که تو را
فرياد ميزند
که بيايي
تو که نيامدي
تو که نمي آيي
من که نمي روم
من نمي آيم
روز، شب مي شود
شب، صبح را مي شود
هنوز منم و سيگار
سيگارهايي که ديگر نمانده اند
منم و ته سيگارها
همانها که پُکهاي سنگين مرا
کرده اند تحمل
همانها که ديگر جانم را
بدانها سپرده ام
همان خاطره ها
همانها که دود شده اند
همان خنده ها
همان بوسه ها
همان آخرين حرفها
که در گوشم
ميکشند شيپور
همان ها که روز به روز
بلند تر فرياد ميشوند
همان ها که فکرش را
نمي کرديم
نميکرديم که نکرديم
خواب بود و تو
باور نمي داشتي
حال که بيدار شده ام
باور ندارم من
حال دوست دارم
اندکي بخوابم
نه بلکه
يک خواب طولاني
با همين آخرين ها
با همين آخرين جرعه ها
از ياد برم
بيداري را
آبان 1390

متن زير به پيشنهاد مجي عزیز از وبلاگ نسوان آورده شده است:
سرما بيداد مي کند. و من يک دانشجوي ساده با پالتويي رنگ رو رفته، در يکي از بهترين شهرهاي اروپا، دارم تند و تند راه ميروم تا به کلاس برسم. نوک بيني ام سرخ شده و اشکي گرم که محصول سوز ژانويه است تمام صورتم را مي پيمايد و با اب بيني ام مخلوط ميشود .دستمالي در يکي از جيب ها پيدا مي کنم و اشک و مخلتفاتش را پاک مي کنم و خود را به اغوش گرماي کلاس ميسپارم. استاد تند و تند حرف ميزند، اما ذهن من جاي ديگري است. برف شروع ميشود، اينرا از پنجره کلاس ميبينم و خاطرات مرا ميبرد به سالهاي دور کودکي ….. وقتي صبح سر را از لحاف بيرون اورده و اول به پنجره نگاه ميکرديم و چه ذوقي داشت وقتي ميديدي تمام زمين و اسمان سفيدپوش است و اين يعني مدرسه بي مدرسه …پس خودت را به خواب شيرين صبحگاهي ميهمان ميکردي و مواظب بودي انگشتان پاهايت بيرون از لحاف نماند و يخ بکند... خاطرات مرا به برف بازي با دستکش هاي کاموايي ميبرد.. که اول سبک بودند و هرچه ميگذشت خيس تر ميشدند و سنگين تر … ياد لبو هاي داغ و قرمز که مادر مي پخت و از ان بخار بلند ميشد و حالا دختري تنها و بي پول و بي پناه که در يک سوييت ؟؟ دوازده متري زندگي ميکند و با کمک هزينه 300يوري دانشگاه بايد زندگي کند و درس بخواند. اين ماه اوضاع جيبم افتضاح است. البته هميشه افتضاح است اما اين ماه بدتر، راستش يک هزينه پيش بيني نشده بيشتر از نصف ماهيانه ام را بلعيد و اين وضع را بوجود اورد، ان هم وقتي که نصف اوليه اش را خرج کرده بودم و اين يعني تا اخرماه هيچ پولي درکار نبود. نمي دانم براي شما هم پيش اماده يا نه، که پس اندازي نداشته باشيد و فقط به درامدتان که زياد هم نيست متکي باشيد. راستش اين خيلي ترسناک است هرچند باز جاي شکرش باقي است که اينجا هم بيمه درماني داريد و هم سرپناه ..ولو کوچک … و اين يعني خيالتان از بيماري و بي خانماني راحت است اما خب براي بقيه چيزها بايد خرج کنيد و وقتي مثل اين ماه يک خرج ناخواسته داشته باشيد اوضاعتان کمي بهم ميريزد. ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار اندازد ياد يک دوست افتادم. البته نه براي پول قرض کردن که از اينکار نفرت دارم بلکه براي کار. يلدا يک دوست بود که شرايطش تقريبا مثل خودم بود با اين فرق که او اجازه کار داشت و من نه … ميدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه اي ميهمانم کرد و يکساعت تمام از کارکردن غيرقانوني ترساندم که البته راست هم مي گفت ..براي چند ساعت کاردر هفته که انهم شايد گير بيايد يا نه، نمي ارزيد همه چيز را بخطر بياندازم. يک ان در آن بار کذايي احساس کردم بدبخت ترين آدم روي زمينم. يلدا سيگارش را خاموش کرد و بلندشد که برود به شوخي.. يا جدي؟… گفت اين شبا سفارت شام ميدن ، محرمه … تو ام خودت بنداز اونجا و خدافظي کرد و رفت. سفارت ايران سالها پيش خانه اي بزرگ در يکي از مناطق اعيان نشين پاريس خريد و انجا را تبديل به حسينيه کرد که مراسم مذهبي را انجا برگزار ميکرد... راستش آنشب نرفتم اما شب دوم يخچال خالي و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن …که رفتم …رفتم در حاليکه از اينکارم دلخور بودم، نه بخاطر مسايل سياسي و نه حتي بخاطر مسايل مذهبي …که از خودم بدم مي آمد که فقط براي شام خوردن جايي بروم ….اما زندگي خيلي وقت ها آدم را به کارهايي واميدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام آنست …. و من ناچار بودم
دو تا مترو عوض کردم و يک ربع پياده رفتم تا بلاخره رسيدم. در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم که برنگشتم . وقتي رسيدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و يکي داشت روضه ميخواند. کورمال يک جايي نزديک ورودي پيدا کردم و نشستم، نمي دانم چرا، اما گريه امانم نداد، دليل زيادي براي گريه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا که در جايي جز تنهايي خودم گريه کرده باشم، اما آنشب همه چيز فرق داشت. چراغ ها که روشن شد ديدم سرو شکل من ميان آن تيپ از آدمها خيلي انگشت نما بود، داشتم از خجالت مي مردم، حس ميکردم همه ميدانند من براي چي آنجا هستم. سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمي دانم چرا، هرکاري کردم نمي توانستم باخودم کنار بيايم که آن غذا را بخورم. حس ميکردم اين غذا سهم من نيست، دوباره گريه ام گرفته بود پس بدون اينکه توجه کسي را جلب کنم آرام پاشدم و بيرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگيني از روي دوشم برداشته شده بود. سرم را روبه آسمان گرفتم و به او لبخندي زدم و راه مترو را در پيش گرفتم. ديگر سردم نبود، گونه هايم را به برف سپردم و سعي کردم خود را درخاطرات کودکي غرق کنم. نزديکي هاي ايستگاه مترو يک ماشين در خيابان ايستاد و بوق زد و اشاره کرد. متعجب و ترسان در پياده رو ايستادم که دوباره بوق زد. يک خانم پياده شد و به سمتم آمد و گفت: شما غذاتون رو جا گذاشتيد …
گفتم نه مرسي... اين غذا مال من نبود …
گفت چرا، اين غذاي شماست …فقط مال شما …من ميدونم
و پلاستيکي را بدستم داد و گفت: ميخواي برسونمت
گفتم: نه ممنون با مترو ميرم… و با دست بسمت ايستگاه اشاره کردم
گفت: پس حتما برو خونه و غذات رو بخور … اين غذا فقط مال توست … و سوار ماشين شد و رفت
نگاهي درون پلاستيک کردم و ديدم يک ظرف يکبارمصرف و يک پاکت درونش بود
درون پاکت يک اسکناس 500 يورويي بنفش و يک کاغذ بود که معلوم بود خيلي تند نوشته شده :
"سالها پيش وقتي من هم نتوانستم غذايي را که فکر ميکردم حق من نيست، را بخورم، يک مرد، ظرفي غذا و سه هزار فرانک پول بمن بخشيد. پولي که زندگي يک دختر تنها در ديار غربت بودم را نجات داد. آن مرد از من خواست هر زمان که توانستم اين پول را به يکي مثل آنروز خودم ببخشم و اينگونه قرضش را ادا کنم. پس تو به من مقروض نيستي"
پي نوشت: اين داستان براي من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمي خواهم اسم معجزه را روي اين اتفاق بگذارم اما اين عجيب ترين و در عين حال زيباترين اتفاق زندگي من تا امروز بوده است. و امروز من آن قرض را به يکي مثل آنروزهاي خودم ادا کردم، و امروز برف مي باريد

ما را تمام لذت هستي به جستجوست
در پشت چارچرخه اي فرسوده
کسي خطي نوشته بود:
" من گشته ام، نبود!
تو ديگر نگرد،
نيست! "
اين آيه ملال
در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت
چشمم براي اين همه سرگشتگي گريست...
چون دوست در برابر خود مي نشاندمش
تا عرصه بگوي و مگوي مي کشاندمش
در جستجوي آبي حيات؟
در بيکران اين ظلمات آيا؟
در آرزوي رحم؟ عدالت؟
دنبال عشق؟
دوست؟
...
ما نيز گشته ايم!
و آن شيخ نيز با چراغ همي گشت...
آيا تو نيز چون او " انسانت آرزوست؟ "
گر خسته اي بمان و گر خواستي بدان؛
ما را تمام لذت هستي به جستجوست
پويندگي تمامي معناي زندگيست
هرگز
" نگرد، نيست "
سزاوار مرد نيست!
فريدون مشيري

* گربه، بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است. (پرويز شاپور)
* با زنان همانطور که با کودکان سر و کار داريد رفتار کنيد، ولي همانطور که با ملکه صحبت ميکنيد با او سخن بگوييد. (وايلد)
* فرق انسان و سگ در آن است که اگر به سگي غذا بدهي هرگز تو را گاز نحواهد گرفت (ارنستو چه گوارا)
* زن از اين متأثر نمي شود که به او توجه کنيد، بلکه تأثر او از اين است که به او توجه کنيد و بعد از او دور شويد. (تواين)




