نوشته هاي قبلي

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهريور 1390
مرداد 1390
تير 1390
خرداد 1390
ارديبهشت 1390
فروردين 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دي 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهريور 1389
مرداد 1389
تير 1389
خرداد 1389
ارديبهشت 1389
فروردين 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دي 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهريور 1388
مرداد 1388
تير 1388
خرداد 1388
ارديبهشت 1388
فروردين 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دي 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهريور 1387
مرداد 1387
تير 1387
خرداد 1387
ارديبهشت 1387
فروردين 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دي 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهريور 1386
مرداد 1386
تير 1386
خرداد 1386
ارديبهشت 1386
فروردين 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دي 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهريور 1385
مرداد 1385
تير 1385
خرداد 1385
ارديبهشت 1385
فروردين 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دي 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهريور 1384
مرداد 1384
تير 1384
خرداد 1384
ارديبهشت 1384
فروردين 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دي 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهريور 1383
مرداد 1383
تير 1383
خرداد 1383
ارديبهشت 1383
فروردين 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دي 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهريور 1382
مرداد 1382
تير 1382
خرداد 1382
ارديبهشت 1382
فروردين 1382
اسفند 1381
بهمن 1381
دي 1381
آذر 1381
آبان 1381
مهر 1381
شهريور 1381

 RSS

سه شنبه 29 آذر 1390
ما را تمام لذت هستي به جستجوست





بادها چون به خروش آيند
عطر ها دير نمي پايند
اشک ها لذت امروزند
يادها شادي فردايند
اگر آن خنده مهر آلود
بر لبم شعله آهي شد
سفر عمر چو پيش آمد
بهرمند توشه راهي شد
عشق اگر به دل ميداد
يا خود از بند غمم مي رست
گره اي بود در قلبم
آسمان را به زمين مي بست
عشق اگر زهر دورويي را
با مي هستي من مي آميخت
برگ لرزان اميدم را
بر سر شاخه سعر آويخت
عشق اگر شعله دردي بود
که تنم در تب آن مي سوخت
سوزني بود که بر لبهام
لب سوزان ترا مي دوخت
روزي از وحشت خاموشي
در دلم شعر غريوي شد
که پريزاده ي قلب من!
عاقبت عاشق ديوي شد
گر چه امروز ترا ديگر
با من آن عشق نهاني نيست
باز در خلوت من ز آن ياد
نيست شامي که نشاني نيست
چنگ چون تار ز هم بگسست
کس بر ان پنجه نمي سايد
گنه از شدت طوفان هاست
عطر اگر، دير نمي پايد


فروغ فرخزاد



دروغ مي گفتند ! اصلاً به کل دروغ گفته بودن ! دروغي به چه بزرگي ! دروغي به اندازه ي نسلهاي انسانهايي که يک به يک تباه شدند. دروغي که حتي حرص فري رو هم درآورده بود. به دورغ ميگفتند درس هابت را که بخواني، مشقهايت را به موقع انجام دهي، تکليفهايت را که خوب انجام دهي، که پسر خوبي که باشي، همه ي اينها را که انجام دهي، هزار نسخه و کوفت و زهرمار ديگر را که انجام دهي موفق خواهي شد.... حواسشون نبود چه دروغهایی دارن میگن !
دروغ ميگفتن که آينده از آن توست... مسعود و عباس که بهشون تنبل کلاس ميگفتيم و هميشه آقاي بختياري با اون چوبش ميزدشون حالا بيا و ببين چنان قلمروِيي در بازار براي خودشون ساخته اند ... با همان دستان کتک خورده چه قصرها که نساخته اند... حال چه چوبها به دست گرفته اند تا بر پيکره ي زندگي ميزنند و چگونه بر دنيايشان حکومت ميکنند. دروغ گفته بودند و ما شاید گول همان چوب آقاي جهانگيري را خورده بوديم. از همان لگد محکم آقاي هوشيار که يه بار چنان بر باسنمان کوباند که ديگر سر صف مدرسه تا سالها لغتي را ديگر نجوا نکردم. کاش آن روزها گول آن حرفها و آن دروغ ها و آن کتک ها را نميخوردم که امروز زندگي چنان بزند که جايش سالها بماند. کاش گول حرفهاي سجاد را ميخوردم که بعد از اينکه ديکته 7 شده بود. ميگفت: ولش کن راحت باش فردا يادت ميره! حالا سجاد تو دنياي جديدش به راحتي فراموش کرده و من به خوبي همه چي يادمه ! علي گنده هميشه ميگفت: خوش باش ! وقتي به امير گفتم: "علي گنده رفته مالزي درس بخونه يا عشق و حال ؟" امير خوب ميگفت: "به نظر تو علي گنده توي اون سالها مگه درس هم میخوند، اون که همش خوش بود"... خوب راست ميگفت: ما عمرو جوانيمان را به همين دروغ هاي ساده قمار کرديم و باختيم ! به همين انشاهاي مسخره و مزخرف علم و ثروت ! آقو ميگه با اين همه بدبختي حالا دفاع هم کنيم کار رو چي کنيم؟ وضعيت تدريس که روز به روز خرابتر ميشه ! آنها که دروغ ميگفتند دوستمان داشتند ولي چرا چنين دروغ گفته بودند ! به بزرگي موهاي سپيدي که سپيد شد و ريخت !



من نگاه ميکنم
درد ميکشم
من رنج ميکشم
دلتنگيهاي تو را
بر ذهن ميکشم
تار و پود لحظه ها
سرشار از ياد توست
ياد تو
تو که نيستي
نيستيه تو
ياد نيستي
ياد نبودن
ياد تنهايي
تنهايي
نه، من و سيگار
من و قلم
من و خاطرات
من و بوي تو
در تک تک لحظات
لحظاتي که تو را
فرياد ميزند
که بيايي
تو که نيامدي
تو که نمي آيي
من که نمي روم
من نمي آيم
روز، شب مي شود
شب، صبح را مي شود
هنوز منم و سيگار
سيگارهايي که ديگر نمانده اند
منم و ته سيگارها
همانها که پُکهاي سنگين مرا
کرده اند تحمل
همانها که ديگر جانم را
بدانها سپرده ام
همان خاطره ها
همانها که دود شده اند
همان خنده ها
همان بوسه ها
همان آخرين حرفها
که در گوشم
ميکشند شيپور
همان ها که روز به روز
بلند تر فرياد ميشوند
همان ها که فکرش را
نمي کرديم
نميکرديم که نکرديم
خواب بود و تو
باور نمي داشتي
حال که بيدار شده ام
باور ندارم من
حال دوست دارم
اندکي بخوابم
نه بلکه
يک خواب طولاني
با همين آخرين ها
با همين آخرين جرعه ها
از ياد برم
بيداري را


آبان 1390



متن زير به پيشنهاد مجي عزیز از وبلاگ نسوان آورده شده است:
سرما بيداد مي کند. و من يک دانشجوي ساده با پالتويي رنگ رو رفته، در يکي از بهترين شهرهاي اروپا، دارم تند و تند راه ميروم تا به کلاس برسم. نوک بيني ام سرخ شده و اشکي گرم که محصول سوز ژانويه است تمام صورتم را مي پيمايد و با اب بيني ام مخلوط ميشود .دستمالي در يکي از جيب ها پيدا مي کنم و اشک و مخلتفاتش را پاک مي کنم و خود را به اغوش گرماي کلاس ميسپارم. استاد تند و تند حرف ميزند، اما ذهن من جاي ديگري است. برف شروع ميشود، اينرا از پنجره کلاس ميبينم و خاطرات مرا ميبرد به سالهاي دور کودکي ….. وقتي صبح سر را از لحاف بيرون اورده و اول به پنجره نگاه ميکرديم و چه ذوقي داشت وقتي ميديدي تمام زمين و اسمان سفيدپوش است و اين يعني مدرسه بي مدرسه …پس خودت را به خواب شيرين صبحگاهي ميهمان ميکردي و مواظب بودي انگشتان پاهايت بيرون از لحاف نماند و يخ بکند... خاطرات مرا به برف بازي با دستکش هاي کاموايي ميبرد.. که اول سبک بودند و هرچه ميگذشت خيس تر ميشدند و سنگين تر … ياد لبو هاي داغ و قرمز که مادر مي پخت و از ان بخار بلند ميشد و حالا دختري تنها و بي پول و بي پناه که در يک سوييت ؟؟ دوازده متري زندگي ميکند و با کمک هزينه 300يوري دانشگاه بايد زندگي کند و درس بخواند. اين ماه اوضاع جيبم افتضاح است. البته هميشه افتضاح است اما اين ماه بدتر، راستش يک هزينه پيش بيني نشده بيشتر از نصف ماهيانه ام را بلعيد و اين وضع را بوجود اورد، ان هم وقتي که نصف اوليه اش را خرج کرده بودم و اين يعني تا اخرماه هيچ پولي درکار نبود. نمي دانم براي شما هم پيش اماده يا نه، که پس اندازي نداشته باشيد و فقط به درامدتان که زياد هم نيست متکي باشيد. راستش اين خيلي ترسناک است هرچند باز جاي شکرش باقي است که اينجا هم بيمه درماني داريد و هم سرپناه ..ولو کوچک … و اين يعني خيالتان از بيماري و بي خانماني راحت است اما خب براي بقيه چيزها بايد خرج کنيد و وقتي مثل اين ماه يک خرج ناخواسته داشته باشيد اوضاعتان کمي بهم ميريزد. ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار اندازد ياد يک دوست افتادم. البته نه براي پول قرض کردن که از اينکار نفرت دارم بلکه براي کار. يلدا يک دوست بود که شرايطش تقريبا مثل خودم بود با اين فرق که او اجازه کار داشت و من نه … ميدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه اي ميهمانم کرد و يکساعت تمام از کارکردن غيرقانوني ترساندم که البته راست هم مي گفت ..براي چند ساعت کاردر هفته که انهم شايد گير بيايد يا نه، نمي ارزيد همه چيز را بخطر بياندازم. يک ان در آن بار کذايي احساس کردم بدبخت ترين آدم روي زمينم. يلدا سيگارش را خاموش کرد و بلندشد که برود به شوخي.. يا جدي؟… گفت اين شبا سفارت شام ميدن ، محرمه … تو ام خودت بنداز اونجا و خدافظي کرد و رفت. سفارت ايران سالها پيش خانه اي بزرگ در يکي از مناطق اعيان نشين پاريس خريد و انجا را تبديل به حسينيه کرد که مراسم مذهبي را انجا برگزار ميکرد... راستش آنشب نرفتم اما شب دوم يخچال خالي و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن …که رفتم …رفتم در حاليکه از اينکارم دلخور بودم، نه بخاطر مسايل سياسي و نه حتي بخاطر مسايل مذهبي …که از خودم بدم مي آمد که فقط براي شام خوردن جايي بروم ….اما زندگي خيلي وقت ها آدم را به کارهايي واميدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام آنست …. و من ناچار بودم
دو تا مترو عوض کردم و يک ربع پياده رفتم تا بلاخره رسيدم. در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم که برنگشتم . وقتي رسيدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و يکي داشت روضه ميخواند. کورمال يک جايي نزديک ورودي پيدا کردم و نشستم، نمي دانم چرا، اما گريه امانم نداد، دليل زيادي براي گريه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا که در جايي جز تنهايي خودم گريه کرده باشم، اما آنشب همه چيز فرق داشت. چراغ ها که روشن شد ديدم سرو شکل من ميان آن تيپ از آدمها خيلي انگشت نما بود، داشتم از خجالت مي مردم، حس ميکردم همه ميدانند من براي چي آنجا هستم. سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمي دانم چرا، هرکاري کردم نمي توانستم باخودم کنار بيايم که آن غذا را بخورم. حس ميکردم اين غذا سهم من نيست، دوباره گريه ام گرفته بود پس بدون اينکه توجه کسي را جلب کنم آرام پاشدم و بيرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگيني از روي دوشم برداشته شده بود. سرم را روبه آسمان گرفتم و به او لبخندي زدم و راه مترو را در پيش گرفتم. ديگر سردم نبود، گونه هايم را به برف سپردم و سعي کردم خود را درخاطرات کودکي غرق کنم. نزديکي هاي ايستگاه مترو يک ماشين در خيابان ايستاد و بوق زد و اشاره کرد. متعجب و ترسان در پياده رو ايستادم که دوباره بوق زد. يک خانم پياده شد و به سمتم آمد و گفت: شما غذاتون رو جا گذاشتيد …
گفتم نه مرسي... اين غذا مال من نبود …
گفت چرا، اين غذاي شماست …فقط مال شما …من ميدونم
و پلاستيکي را بدستم داد و گفت: ميخواي برسونمت
گفتم: نه ممنون با مترو ميرم… و با دست بسمت ايستگاه اشاره کردم
گفت: پس حتما برو خونه و غذات رو بخور … اين غذا فقط مال توست … و سوار ماشين شد و رفت
نگاهي درون پلاستيک کردم و ديدم يک ظرف يکبارمصرف و يک پاکت درونش بود
درون پاکت يک اسکناس 500 يورويي بنفش و يک کاغذ بود که معلوم بود خيلي تند نوشته شده :
"سالها پيش وقتي من هم نتوانستم غذايي را که فکر ميکردم حق من نيست، را بخورم، يک مرد، ظرفي غذا و سه هزار فرانک پول بمن بخشيد. پولي که زندگي يک دختر تنها در ديار غربت بودم را نجات داد. آن مرد از من خواست هر زمان که توانستم اين پول را به يکي مثل آنروز خودم ببخشم و اينگونه قرضش را ادا کنم. پس تو به من مقروض نيستي"
پي نوشت: اين داستان براي من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمي خواهم اسم معجزه را روي اين اتفاق بگذارم اما اين عجيب ترين و در عين حال زيباترين اتفاق زندگي من تا امروز بوده است. و امروز من آن قرض را به يکي مثل آنروزهاي خودم ادا کردم، و امروز برف مي باريد






ما را تمام لذت هستي به جستجوست
در پشت چارچرخه اي فرسوده
کسي خطي نوشته بود:
" من گشته ام، نبود!
تو ديگر نگرد،
نيست! "
اين آيه ملال
در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت
چشمم براي اين همه سرگشتگي گريست...
چون دوست در برابر خود مي نشاندمش
تا عرصه بگوي و مگوي مي کشاندمش
در جستجوي آبي حيات؟
در بيکران اين ظلمات آيا؟
در آرزوي رحم؟ عدالت؟
دنبال عشق؟
دوست؟
...
ما نيز گشته ايم!
و آن شيخ نيز با چراغ همي گشت...
آيا تو نيز چون او " انسانت آرزوست؟ "
گر خسته اي بمان و گر خواستي بدان؛
ما را تمام لذت هستي به جستجوست
پويندگي تمامي معناي زندگيست
هرگز
" نگرد، نيست "
سزاوار مرد نيست!


فريدون مشيري


* گربه، بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است. (پرويز شاپور)

* با زنان همانطور که با کودکان سر و کار داريد رفتار کنيد، ولي همانطور که با ملکه صحبت ميکنيد با او سخن بگوييد. (وايلد)

* فرق انسان و سگ در آن است که اگر به سگي غذا بدهي هرگز تو را گاز نحواهد گرفت (ارنستو چه گوارا)

* زن از اين متأثر نمي شود که به او توجه کنيد، بلکه تأثر او از اين است که به او توجه کنيد و بعد از او دور شويد. (تواين)



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ سه شنبه 29 آذر 1390 | نظردوستان (4)


دوشنبه 30 آبان 1390
اي نسيم سحر آرامگه يار کجاست / منزل آن مه عاشق کش عيار کجاست





اي نسيم سحر آرامگه يار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عيار کجاست
شب تار است و ره وادي ايمن در پيش
آتش طور کجا موعد ديدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابي دارد
در خرابات بگوييد که هشيار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسي محرم اسرار کجاست
هر سر موي مرا با تو هزاران کار است
ما کجاييم و ملامت گر بي‌کار کجاست
بازپرسيد ز گيسوي شکن در شکنش
کاين دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل ديوانه شد آن سلسله مشکين کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروي دلدار کجاست
ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي
عيش بي يار مهيا نشود يار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بي خار کجاست





فقط همينو ميدونم که بوي توطئه ميادش، ما يه دو ماهي و نيم و اندکي نبوديم برامون نقشه ها کشيدن... حالا از اين همه موضوع و مسئله، يه کلمه سر شام که بحث غذا درست کردن شد، گفتم بابا کار من نيست يا ميسوزه يا کثيف کاري ميشه ! دروغ که نميگم اون روز يه دو تا تيکه کدو تنبل قارچ کردم گذاشتم تو قابلمه تا فيها خالدونشم آب ريختم زير شعله هم کم گذاشتم، يه نيم ساعت به سبک خانومهای ایرانی که تا میرن بیرون به شوهرشون میگن من یه 5 دقیقه میرم سراغ کبرا خانوم تو هر نیم ساعت یه بار زیر غذا رو هم بزن، رفتيم بيرون تا بقالي و برگشتيم که خدا اون روز رو نرسونه، خونه رو بوي دود و سوخته برداشته بود. شاید شبیه همون جوري که قراره تو جهنم بسوزيم، محتویات داخل قابلمه جزغاله شده بود، اصلاً کدو تنبلي که دلم آب افتاده بود و حالا معلوم نبود ديگه چيه به درک ! قابلمه رو بگو که چه زشت و سياه شده بود. مگه اين سياهيا ميرفت با قاشق و چنگال و هر چي که دستم اومد سابيدمش با سياهيا رفت و مثلا تميز بشه ! يه روزم خير سرمون ايده زديم که آها ! خوراک لوبيا درست کنيم يه دو مشت لوبيا رو با اندکي نمک و آب ريختيم تو قابلمه و رفتيم پي امورات درسي...تمرینات این مرتیکه خر هم که تمامی نداره، پس از انجام مشقامون برگشتم ديدم کلي از آب قابلمه ريخته رو گاز و چه کثافت کاري شده. لوبياها هم همه تيکه تيکه شده بودن نميدونم اين لوبياهاي تو کنسرو ها رو چجوری پختن که شکلشون قشنگه... خلاصه که اينا رو گفتيم و بعدش که خواستيم يه کميم کارشناسي کنيم گفتيم که آره در تخصص من آشپزی نيست، اصلا نونوا که نميتونه سوپور و بقال و سبزي فروش و مکانيک و ... باشه هر کي خبره ي کار خودشه که کاش همون لحظه همون لقمه اي که تو دهنم گذاشته بودم ميشکست تو گلوم و به سرفه ميفتادم که اينا رو نميگفتم... هيچي ديگه شده بود پيراهن عثمان ... سه تايي برق تو چشاشون بود که ديگه بايد زنت بديم ديگه وقتشه ! مگه نميگي کار خونه تخصصيه... حالا بیا و درستش کن ! يه دو روز بيشتر نيست اومديم که يه کمي در آرامش باشيم شب اولش که اين جوري گذشت... ولي هر چقدرم که اينجا سرد نباشه هر چقدرم که فلاکت و بدبختي و عقب ماندگي تو اين شهر وجود نداشته باشه، اما من عاشق همين سکوتشم. اينکه از صداي ماشين و کاميون و بوق و موتور و هزار کوفت و زهر مار ديگه خبري نيست. من میمیرم واسه این کوچه های آروم و تنگ و تاريک و خلوت ! اینجا شهره تغييرات ميليمتريه ! اصلا تغييري وجود نداره ! اينجا يعني آرامش، يعني خواب، يعني زندگي، يعني زندگي با هيچي پول توي جيب ! يعني اون همه که قبلا زيرآبشو زدم حالا دارم به اصطلاح آندو ميکنم





باز هم بوي تو
جاري شده
در اين پياده رو
در اين خيابان
زير همين درخت
گويا
تو اينجا بوده اي
پس به کجا رفته اي
اما نه !
يادم نبود
تو سالهاست
اين مسير را
رفته اي
و من هنوز
در پي تو
اين خيابان را
بالا و پايين مي کنم
مي روم به تماشاي پنجره ها
نگاه پرندگان را مي خرم
سلام مي کنم به نيمکت ها
به آنهايي که
دو تايي نشسته اند
همانهايي که دوخته اند
نگاهي به چشمان هم
تماشاي ممتد خيابان
تمامي ندارد اينجا
براي من
من که سرشار از خاطره
نه تو پايان داري
نه اين خيابان باريک
اين خيابان شلوغ
با عابران اخمو
با دستهاي گره شده
از دختران و پسران
با لحظه هايي که نمي دانند
نميدانند که نمي دانند
که امروز را فرداييست
دستانشان
سرد خواهد شد
يخ خواهد کرد
پر خواهد شد
قلبهايشان
از اضطرابي که ديگر نيست
از دلتنگي
افسوس
اين سرما و تاريکي
در اين غروب پاييزي
مرا چگونه جنون وار
کشانده است بدين راه
پُک آخري
بس تلخ است
تلخ است که آخر است
سنگين است
که سينه ام ديگر توان ندارد
کاش تو بيايي
من اما
خوب ميدانم
بعد از رفتنت
ديگر آمدني نبود
سالهاست که تو نيامدي
و من
چه ساده مي انديشم
که گاه گاه
به اطراف خيره ميشوم
شايد که تو باشي
و چه باک
که حس بوییدنت
و بوسيدنت
همواره در کنارم است
و اشکهايي که نديدي
نبودي که ببيني


آبان 1390







حالا من اينجا تنها وايسادم... تنهاي تنها؛ ديگه نشسته، خسته و ناتوان با مخي گوزيده ! هوس سيگاري که مرا مي خواند و من خير سرم تو ترکم، آخرش که چي نميدونم ؟ شايد بتونم در عین گشادی اداي آدماي تنگ و مثبت رو دربيارم. حالا وقته موزيکه، آها آهنگهايي که مرا حالا به وجد مي آورند. همان ها که سالها پيش اشک را به صورتم لحظه لحظه دعوت ميکردن... خيلي نگذشته، آهنگا هموناس با همون شعرا ولي انگار من ديگه خيلي پوست کلفت شده باشم يا زندگي منو به اين روزگار کشونده يا من زندگيو به اين روز کشوندم... بعضي وقتا يه اتفاقاتي، يه حوادثي، يه خبرايي، يا شايدم يه فالس الارمي به آدم تلگراف ميشه، ميمونه که چي بگه ؟ خيلي وقتا مثل الان ميتوني احساس قدرت کني ! احساس پيامبري کني ! به هر دليلي یا بی هیچ دلیلی یه معجزه تو دستاته ! استفادش ميتونه واسه خود خودت باشه ! با اين حال يه فکرايي از کلم ميگذره که نمي تونم جوابي براش پيدا کنم، شاید سالها بعد بتونم ! اينکه عشق صداي فاصله هاست يا عشق تکرار لحظه هاست ! اينکه مثلاً دو نفر در گوشه دو دنيا عاشق هم ميشن، حالا نه الزاماً اون ور کره زمين يعني حتي شهرهاي مختلف ولي با فاصله های جغرافيايي مختلف و تفاوت های فکري و فرهنگي و اجتماعي ! معلوم نیست اين دوري و دوستيه و فاصله و دلتنگي هاست که عاشقشون میکنه ؟ چيزهايي که هر کدوم ندارن و در اون يکي ميبينن ! از طرفي هم تکرار رفت و آمد و قرارها باعث عاشق شدن افراد ميشه ! اينکه لحظه به لحظه با هم چت کنن ! پاي تلفن باشن ! اصلاً مسجاشون تمومي نداشته باشه ! يعني چه جوري يه عده اين جوري و يه عده اون جوري و شايد يه عده هم هيبريدي ! خلاصه که اين بشر کوتوله ي دو پا در عين سادگي پيچيدس و در عين پيچيدگي خيلي سادس ! به قول آقاي ريلکه: "هر چيز وحشتناک چيزيه که به عشق ما نياز داره " حالا الان اگه باز اين ديوونه هه اينجا بود ربطش ميداد به فضاي کرنل و يه اثباتي از وپنيک در مياورد که چه جوري اثبات کنه ! لطفا کسي به خودش نگيره چون خسته بودم فکرم خيلي تمرکز نداشت اينا رو نوشتم و هر کيم که به خودش گرفت به طور شخصي بخواد که شفاف سازي کنيم ! اين مرتيکه هم ديگه شورشو درآورده فقط مونده که رسما بگه بکشین پایین و لنگامونم براش هوا کنيم ... که اين روزها که ميگذرد بد خرابم يعني چون ميگذرد شادم ...




دو سال است که مي دانم بي قراري چيست
درد چيست
مهرباني چيست
دو سال است که مي دانم آواز چيست
راز چيست ....
چشمهاي تو شناسنامه مرا عوض کردند
امروز من دو ساله مي شوم ....


گروس عبدالملکيان

جواني مي خواست زن بگيرد به پيرزني سفارش کرد تا براي او دختري پيدا کند. پيرزن به جستجو پرداخت، دختري را پيدا کرد و به جوان معرفي کرد وگفت اين دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگي فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنيده ام قد او کوتاه است
پيرزن گفت:اتفاقا اين صفت بسيار خوبي است، زيرا لباس هاي خانم ارزان تر تمام مي شود
جوان گفت: شنيده ام زبانش هم لکنت دارد
پيرزن گفت: اين هم ديگر نعمتي است زيرا مي دانيد که عيب بزرگ زن ها پر حرفي است اما اين دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفي نمي کند و سرت را به درد نمي آورد
جوان گفت: خانم همسايه گفته است که چشمش هم معيوب است
پيرزن گفت: درست است ، اين هم يکي از خوشبختي هاست که کسي مزاحم آسايش شما نمي شود و به او طمع نمي برد
جوان گفت: شنيده ام پايش هم مي لنگد و اين عيب بزرگي است
پيرزن گفت: شما تجربه نداريد، نمي دانيد که اين صفت ، باعث مي شود که خانمتان کمتر از خانه بيرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خيابان گردي ، خرج برايت نمي تراشد
جوان گفت: اين همه به کنار، ولي شنيده ام که عقل درستي هم ندارد
پيرزن گفت: اي واي، شما مرد ها چقدر بهانه گير هستيد، پس يعني مي خواستي عروس به اين نازنيني، اين يک عيب کوچک را هم نداشته باشد


احمد شاملو



Language has allowed one generation to pass useful knowledge onto the next, it has also allowed dangerous myths and out-of-date ideas to become enshrined.
Edward de Bono



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ دوشنبه 30 آبان 1390 | نظردوستان (1)