نوشته هاي قبلي

خرداد 1389
ارديبهشت 1389
فروردين 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دي 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهريور 1388
مرداد 1388
تير 1388
خرداد 1388
ارديبهشت 1388
فروردين 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دي 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهريور 1387
مرداد 1387
تير 1387
خرداد 1387
ارديبهشت 1387
فروردين 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دي 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهريور 1386
مرداد 1386
تير 1386
خرداد 1386
ارديبهشت 1386
فروردين 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دي 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهريور 1385
مرداد 1385
تير 1385
خرداد 1385
ارديبهشت 1385
فروردين 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دي 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهريور 1384
مرداد 1384
تير 1384
خرداد 1384
ارديبهشت 1384
فروردين 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دي 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهريور 1383
مرداد 1383
تير 1383
خرداد 1383
ارديبهشت 1383
فروردين 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دي 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهريور 1382
مرداد 1382
تير 1382
خرداد 1382
ارديبهشت 1382
فروردين 1382
اسفند 1381
بهمن 1381
دي 1381
آذر 1381
آبان 1381
مهر 1381
شهريور 1381

 RSS

يكشنبه 30 خرداد 1389
موجيم و وصل ما، از خود بريدن است / ساحل بهانه اي است، رفتن رسيدن است





نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک‌دل سر دست برفشانی
دلم از تو چون نرنجد؟ که به وهم درنگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم بَرِ آب زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم
تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد
و گرت به هر چه عُقبیٰ بخرند رایگانی
تو نظیر من ببینی و بَدیل من بگیری
عوضِ تو من نیابم که به هیچ کس نمانی
نه عجب کمال حُسنت که به صد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی!
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی
بُت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون؟
اگر این قمر ببینی دگر آن سَمَر نخوانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی



آخرين روز کاري، دقيقاً همون روزيه که مدتها انتظارشو کشيدي و حالا که بعد از ماه ها صبح به شب رسوندن، اصلاً احساس خاصي ندارم جز اينکه کاش امروز تموم نشه و دير بگذره ! تو چشماي تک تک دانشجوا که نيگا ميکنم دلتنگي بيرون نرفته رو از حالا حس مي کنم. جملات جلسه اول رو به اضافه يه سري ذهنيات خودم رو به يادشون ميارم تا حساب عمرشون رو داشته باشن. فکرشو که مي کنم مي بينم هميشه کل لحظه ها و روزهاي زندگي رو براي رسيدن به يه همچين روزهاي آخري به انتظار نشستي که بياد و وقتي هم که مياد، روزهاي بي تابي و انتظارت رو بيشتر دوست داشتي ! يادم مياد آخرين باري که با فري رفتيم کوه دائماً غر ميزد و مي گفت که: "پس کي ميرسيم؟" من مي گفتم: "رسيدني در کار نيست از کوه لذت ببر!". امروز اصلاً برام مهم نيست زود برسم خونه تا يه جشن تنهايي رو براي يه پايان ديگه بگيرم يا زودي برم سوار دوچرخه بشم و برم... ! باد توي گندمزار کنار جاده ي دانشگاه پيچيده، ما که پيچش زلف يار نديديم، پس رقص سنبل هاي گندمنزارم آروزست ! از لاي پنجره بوي نم بارون مياد، ياد حرفهاي عماد ميفتم ! هنوز آمار همه دستشه ! با اون چشاي ريزش مثل اون وقتا توي چشماي بقيه هيز ميشه ! دومين سوالي که ازم پرسيد، راجع به باکرگيه! از ازدواج زود هنگامش که ميپرسم، خيلي تابلو معلوم ميشه که يه ازدواج کاملاً تاکتيکي با يه دختر زيبا و خانواده اي پولدار داشته ! دختربازيا و حرفاش حرفه اي تر شده ! باورم نميشه پسرک کوچولويي که يه روز مي ترسيد دخترا گولش بزنن و با من مشورت مي کرد، حالا به جايي رسيده که بايد پاي درسش نشست ! بعضي روزا مثل امروز يه خوره ميفته تو جونم تا يه بخشي از گذشته رو انگولک کنم. امروز ياد روزهاي تو شرکت هم افتادم، سالهاي بدون خداحافظي که يهويي جدا شدم، اولش علي آقا بود و آقا حميد و سيد و بهمن و داداشش، من که ملحق شدم، سيد که با دختر آقاي محسني ريخته بود رو هم، ازدواج کرده بود و رفته بود، اما سر سال نشده بود که طلاق گرفتن و سيد از نيوزلند سر درآورد. بهمن و داداشش هم از اول روياي تهران داشتن و نموندن ! علي آقا مونده بودو حوضش و من که تازه اومده بودم. سيمين مثلاً منشي بود ولي حميد آقا هواشو داشت واسه همين خيلي وقتا زيرآبي ميرفت. يه ازدواج ناموفق تو 17 سالگي داشت و حالا در 19 سالگي يه زنه مطلقه شناخته ميشد. خيلي لاغر بود و اکثر وقتا از اين شلوار 6 جيبه ها ميپوشيد. اهل آرايش نبود مگه وقتايي که ميخواست با يکي بره بيرون. يکي از خط تلفنهاي شرکت هميشه خدا مشغول بود و خانم دايال-آپ به اينترنت وصل بود، عاشق اين بود که بره مسنجر، پسرا مخشو بزنن تلفن بگيره و زنگ بزنن و 2 بار قرار بزارن و براي دفه سوم ديگه خداحافظ و تموم ! بعدش مينشست پاي کامپيوترش و آهنگ "دروغکي عاشق نشو..." مجتبي کبيري رو ميزاشت و پاي تلفن با کلي گريه و زاري مثلاً به هم ميزد. يه بار محسن با ماها هماهنگ کرده بود با سيمين تنها بشن ولي سيمين هم دل و دماغ اين حرفا رو ديگه نداشت. محسن يه عوضي به تمام معنا بود، از صبح که ميومد سرکار فقط منتظر بود عصر بشه تا بره خيابون و ملتي که خم ميشدن از دست فروشا خريد کنن رو انگشت کنه ! نمي دونم چه مرضي داشت که فقط با زناي شوهر دار دوست ميشد و اگه جمعه کوه ميرفتي، از لاي تخته سنگاي پناهگاه دوم که بالا ميرفتي ميتونستي مچ محسن رو بگيري ! اوايل محسن فک ميکرد من قراره جاشو بگيرم ولي اينقد کارا زياد شد که ممد و فرناز هم بهمون اضافه شدن. هر چي محسن پدر سوخته بود، اميد خان آقا بود و با کلاس رفتار مي کرد. اميدخان خيلي نموند و سرباز شد و بعدش رفت توي بانک ! فرناز زورش به علي آقا نمي رسيد مشکلاتشو به من ميگفت، فرناز باسواد بود ولي کار گيرش نيومده بود که اومده بود پيش ما و علي آقا هم خيلي ازش کار مي کشيد. فرناز تو آرايش کردن هم متخصص بود، پنچ شنبه ها عصر که بيرون ميديديش متوجه ميشدي چه هنرمند خوبيه ! حيف که از من خيلي بزرگتر بود، زياد با هم قاطي بوديم ولي کاريم نکرديم. من دو-سه تا از دوستامو فرستاده بودم برن خواستگاريش تا بالاخره ازدواج کرد و شرکت رو هم ول کرد. ولي خيلي از وقتا بدشانس بود و دقيقاً مثل شب عروسيش که مادربزرگ دوماد فوت کرد... احمد آقا مدير نرم افزار بود و مينا، يه دختر خوش استيل و زيبا و به طور خلاصه يه جيگر به تمام معنا که تازه درسش تموم شده بود، حسابدار بود. احمدآقا يه مهندس چاق و گامبو بود که گاهي وقتا شعر هم ميگفت و يه دل کوچيکي داشت. بعد از مدتي دفتر شعر احمد از روي ميز مينا سردرآورد و مينا با احمد سيستم گذاشت و نمي دونم اين احمد خنگ و چاقالو با خنده هاش مخ مينا رو زد يا با همون شعرهايي که خودش و مينا فقط خونده بودن ! يه ماه نشد که اون دوتا اولين زوج رو تو شرکت تشکيل دادن ! حميد آقا رو با يه من عسل هم نيشد خورد. عنق و ساکت بود و اکثر وقتا تو خودش، آخر ماه هم که چکهاي شرکت عقب ميفتاد عصباني که ميشد ديگه مصيبت عظما بود. ولي از اولش حميد آقا اين جوري نبود بعد از يه تصادف ناجور توي اتوبان ساوه (که هنوزم تموم نشده)، ازرائيل بهش ارفاق کرد و حسابي سر و صورتش و بدنش داغون شد. حميد خان يه روزاي خلوتي از هفته يه خانومه توپول موپول و قد کوتاه رو مياورد شرکت و يه کلاس خصوصي برگزار ميشد. اوايل شکي رو حميد آقا وجود نداشت ولي خوب يواش يواش حميد آقا با بچه ها خوب و مهربون شده بود و... يه بار که حسابي از رو فضولي مرده بودم، ازش پرسيدم: "حميد آقا چي درس ميدي به اين خانومه؟"... از يه نرم افزاري اسم برد که روي هيچ کدوم از سيستما نصب نبود... تا گذشت و يه روز سيمين بهم گفت حميد و اين دختره با هم تريپ دارن ! حميد که رفته خواستگاري، بهش ندادن ! شايد 4-5 سال گذشت تا بالاخره بعد از کلي اومدن و رفتن اون دو تا هم به هم رسيدن ! اما من از اولشم فقط علي آقا رو ميشناختم، علي آقا شايد به عمرش يه خطم برنامه ننوشته بود ولي شبکه بارش بود چيزاي زيادي به هم ياد داديم، با اين حال خيلي پوفيوز بود. سالهاي اول اينو نمي دونستم، ولي حرف زدن و دعوا کردناش با فاطي رو که مي ديدم نظرم راجع بهش عوض ميشد، به قول حسن تک تک بچه ها رو استثمار مي کرد. يه اخلاق بد ديگه هم داشت پيش هر کي از طرف مقابل تعريف و تمجيد مي کرد ولي از پشت خنجري بود که ميزد. يه کون گشاد الکي خوش به اسم سعيد آقا هم مدير يکي ديگه از بخشا بود که نمي دونم کي بهش مدرک داده بود، يارو جمعه ها که جايي نداشت بره دست نامزدشو ميگرفت مياورد شرکت، من و محسن هم براي اينکه حالشو بگيرم بعضي وقتا، يه سري از کارا رو مي ذاشتيم براي جمعه ها ! فاطي سنش خيلي کم نبود ولي تو شرکت مثل مامان بود و همه براش احترام خاصي قائل بودن. از بس علي آقا تو شرکت قالتاق بازي درآورد که ديگه نرفتم اون ورا ! از اونجايي که خيلي وقته از هيچ کدومشون خبر نداشتم، امروز يه زنگي زدم به فاطي، ببينم چي کارار مي کنن ! قاعدتاً بايد شرکت مي بود، که نبود، بعدش که خيلي رسمي صحبت کرد، آخرش مقر اومد که مهمون دارن و خلاصه که جلسه خواستگاري بود و ...





نه مرادم نه مريدم
نه پيامم نه کلامم
نه سلامم نه عليکم
نه سپيدم نه سياهم
نه چنانم که تو گويي
نه چنينم که تو خواني
و نه آنگونه که گفتند و شنيدي
نه سمائم نه زمينم
نه به زنجير کسي بسته‌ام و برده ي دينم
نه سرابم
نه براي دل تنهايي تو جام شرابم
نه گرفتار و اسيرم
نه حقيرم
نه فرستاده ي پيرم
نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم
نه جهنم نه بهشتم
چنين است سرشتم
اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به اين نقطه رسيدي
به تو سر بسته و در پرده بگويم
تا کسي نشنود اين راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سرودند تو آني
خودِ تو جان جهاني
گر نهانـي و عيانـي
تـو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني
تو نداني که خود آن نقطه ي عشقي
تو خود اسرار نهاني
تو خود باغ بهشتي
تو بخود آمده از فلسفه ي چون و چرايي
به تو سوگند
که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي در همه افلاک بزرگي
نه که جزئي
نه که چون آب در اندام سبوئي
تو خود اويي بخود آي
تا در خانه متروکه ي هرکس ننشيني و
بجز روشني شعشعه ي پرتـو خود هيچ نبيني
و گل وصل بچيني....


* I made an agreement of peaceful coexistence with time: neither he pursues me, nor I run from him, One day we will find each other. (Mario Lago)
* Life can be understood only looking behind, But can be lived only looking ahead. (Soren Kierkegaard)
* There are people who speak to us and we do not listen to them; there are people who hurt us and they don’t leave a scar, but there are people who simply appear in our life and they mark us forever. (Cecília Meireles)
* Love me when I less deserves it, because it’s then when I need it most. (Chinese Proverb)
* If I could return to youth, I would commit all those errors again, but a bit earlier. (Tallulah Bankhead)





الک هم بود. اهل ساووا. پالان زنش کج بود. الک در ولايت خودش راهنماي کوهنوردي بود، تا يک روز مچ زنش را گرفته بود که با نزديکترين رفيقش مشغول بود. يک نره خر سي ساله ! اما ظاهراً هنوز اطمينان نداشت. خيليها هستند که قسر در رفته اند، خيلي ! قضيه مدرک را مي دانيد. خوشمزه اين بود که اين مچ گيري تازه سوءظن آقا را تحريک کرده بود. مدام عکسهاي بچه هايش را جلو خودش پهن مي کرد، يک جور فال ورق. سعي مي کرد شکل همه مشتريهايي را که به کوه برده بود در نظر آورد. اما لني راستي راستي نمي فهميد که يارو چرا مسئله را اين قدر جدي مي گيرد. چه اهميتي داشت که پسرش مال خودش باشد يا نه؟ اين جور رسواييها را مي گويند عرق ملي، ميهن پرستي، منظورم را که ملتفتيد. بله؟ آدم بداند که بچه اش از خون خودش هست يا نه! که چه؟ حکايت دوگل است، شووينيسم! يک چيزي در رديف ژاندارک! بگذار به تو بگويم، من اگر حتماً قرار مي شد پسري داشته باشم ترجيح مي دادم مال خودم نباشد. آن وقت ديگر پدر و پسر خرده حسابي با هم ندارند. حتي مي توانند با هم رفيق جون جوني باشند. اما فرانسويها همه ميهن پرستند. اصلاً ميهن پرستي اختراع خودشان است. الک بيچاره ساعتها مي نشست و عکس توله هايش را تماشا مي کرد. "ولي بزرگتره انگاري به خودم رفته." يا "معلومه، اصلاً سيبي است که نصف کرده باشند." وقتي بدگماني به سرش مي زد مي خواست زنش و بچه هايش و خودش را با بمب پلاستيکي نابود کند. اين موضوع لني را از کوره در مي برد، مي گفت حالا که بچه هاش مال خودش نيستند چرا بکشدشان؟ منظورم را که ملتفت هستيد! دليلي نداره آدم براي تخم و ترکه ي مردم خون خودش را کثيف کند. مي گفت: "آخر باباجان اين حرف تو که منطق نداره. حالا که يک هو فهميدي پدرشان نيستي چه کارشون داري؟ اونها که به تو کاري ندارند. فکرهات هيچ سروته دارد؟" - تو نمي توني بفهمي که بچه حرامزاده داشتن يعني چه. خودت هيچ وقت بچه نداشتي که تخم خودت نباشه. – چي؟ دنيا پر از بچه هاييست که تخم من نيستند. الک کمي آرام ميشد. يکي از عکسها را جلو روشنايي نگه داشت و گفت: "هر چي باشه بزرگتره حتماً مال خودم است. نگاهش کن، حرف نداره" راست مي گفت. حرف نداشت. پسر ارشدش تخم سياه بود. ميان کساني که براي کوهنوردي به آلپ مي آمدند هيچکس هرگز سياه نديده بود. سياهان به کوه نرفته هم به قدر کفايت سياهروزي دارند. پس معلوم بود که خيانت کار مشتريهاي او نبود. اون خون خود را بيهوده کثيف مي کرد. آبروي کوهنوردي حفظ شده بود. با اين همه دست بردار نبود و همه را با حکايت پالان زنش کلافه مي کرد. بدي اين کار اين بود که نمي شد از او فرار کرد. اگر از آن خانه ي سر کوه بيرون مي امدي کجا مي رفتي؟ ديگر برفي نمانده بود، تابستان شده بود....

باگ با آن هيکل صد کيلوييش روي کاناپه دراز کشيده بود و به سختي سعي مي کرد نفسي بکشد. هر دفعه که هوا به ريه هايش مي رفت خس خس صدا مي کرد. هوا به اين سادگيها حاضر نبود به سينه اش وارد شود. مقاومت مي کرد و اين طبيعي بود. باگ نسبت به همه چي حساسيت داشت. پزشکان مي گفتند که هرگز چنين چيزي نديده اند. مثلاً نسبت به گوه حساسيت داشت. و اين در تمام تاريخ پزشکي بي سابقه بود. همه آدمهايي که به اين دنيا آمده اند، از صدر تا ذيل، از قديسان تا مردم عادي با گوه خوب کنار آمده اند، اصلاً با آن ميانه خوبي داشته اند. فقط باگ از اين حيث با همه فرق داشت. فوراً نفسش بند مي آمد. و اين حقيقتاً مصيبت بزرگي بود. آلدو مي گفت: در تمام اين ماجرا بوي تراژديهاي يوناني به دماغ مي خورد....

"تيلي سعي کن بفهمي چي ميگم. اين کاري به شخص تو ندارد، تو يک شعله آتشي. لنگه نداري. دختر مثل تو در تمام عمر يکدفعه بيشتر به تور آدم نمي خوره، وقتي هم که خورد آدم بايد مواظب باشه که گرفتارش نشه. منظورم اينه که اگه آدم مواظب نباشه حاليش نمي شه و ديوونه مي شه، ديوونه ي عشق، ترس منم از همينه." – آخر چرا لني؟ من دوستت دارم، عشق جدي! مال توام سرتاپا مال تو! براي هميشه! لني چندشش شد. تمام تنش دون دون شد. با خود گفت: حالا ديگه چرا تهديدم ميکنه! گفت: "تيلي من نمي تونم اين چيزها را حاليت کنم. خيلي کودنم. به علاوه حرف زدن بلد نيستم. با خودم هم هيچ وقت حرف نمي زنم. چيزي ندارم بگم." – خدايا، آخر من چه کار کرده ام؟ لني، من هيچ وقت هيچ کس را به اندازه ي تو دوست نداشته ام. هيچ وقت! – گوش کن. مادرم، وقتي من ده سالم بود عاشق يک نفر شد. ديوونه اش شد. حالا کارش به کجا رسيده؟ هيچ نمي دونم، اصلاً ازش خبر ندارم. نمي دونم کجاست. مي بيني؟ اين عاقبتش. – لني، زنها همه اين طور نيستند. – گريه نکن تيلي، براي کار و کاسبي من خوب نيست. زنها وقتي بفهمند صاحب دارم ديگه سراغم نمي آن. زنهاي نجيب وقتي يک مربي اسکي انتخاب مي کنن دوست دارن آزاد باشد. – تو مي توني با هر زني که دلت خواست بخوابي. من هيچ وقت با اونها نمي خوابم. من که مربي حرفه اي نيستم. پروانه ي کار ندارم. – لني... هيچ چيز را نمي شد حاليش کرد. اين حال اصطلاحي داشت که باگ مورن پيدا کرده بود. "آزادي از قيد تعلق". چيز فوق العاده اي بود. وقتي از قيد تعلق آزادي يعني تنهايي. نه طرفدار کسي هستي نه ضد کسي. همين. باگ مي گفت که بزرگترين مسئله جوانان اينست که چطور اين اکسير را پيدا کنند. البته خيلي مشکل است ولي وقتي به آن رسيدي، از هر چيزي که فکر کني بهتر است. يادتان نرود، آزادي از قيد تعلق، وقتي به آن رسيديد خبرش را به من بدهيد....


بخشي از کتاب خداحافظ گري کوپر – رومن گاري





موجيم و وصل ما، از خود بريدن است
ساحل بهانه اي است، رفتن رسيدن است
تا شعله در سريم، پروانه اخگريم
شمعيم و اشک ما، در خود چکيدن است
ما مرغ بي پريم، از فوج ديگريم
پرواز بال ما، در خون تپيدن است
پر مي کشيم و بال، بر پرده ي خيال
اعجاز ذوق ما، در پر کشيدن است
ما هيچ نيستيم، جز سايه اي ز خويش
آيين آينه، خود را نديدن است
گفتي مرا بخواهن، خوانديم و خامشي
پاسخ همين تو را، تنها شنيدن است
بي درد و بي غم است، چيدن رسيده را
خاميم و درد ما، از کال چيدن است


قيصر امين پور



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ يكشنبه 30 خرداد 1389 | نظردوستان (8)


چهارشنبه 29 ارديبهشت 1389
واسه ما جشن تولد يه بهونه بود هميشه / که رو هديه بنويسيم دلم از تو دور نميشه





اين شکسته چنگ بي قانون
رام چنگ چنگي شوريه رنگ پير
گاه گويي خواب مي بيند
خويش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت
يا پريزادي چمان سرمست
در چمنزاران پک و روشن مهتاب مي بيند
روشنيهاي دروغيني
کاروان شعله هاي مرده در مرداب
بر جبين قدسي محراب مي بيند
ياد ايام شکوه و فخر و عصمت را
مي سرايد شاد
قصه ي غمگين غربت را
هان ، کجاست
پايتخت اين کج آيين قرن ديوانه ؟
با شبان روشنش چون روز
روزهاي تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه
با قلاع سهمگين سخت و ستوارش
با لئيمانه تبسم کردن دروازه هايش، ‌سرد و بيگانه
هان، کجاست ؟
پايتخت اين دژايين قرن پر آشوب
قرن شکلک چهر
بر گذشته از مدارماه
ليک بس دور از قرار مهر
قرن خون آشام
قرن وحشتناک تر پيغام
کاندران با فضله ي موهوم مرغ دور پروازي
چار رکن هفت اقليم خدا را در زماني بر مي آشوبند
هر چه هستي ، هر چه پستي ، هر چه بالايي
سخت مي کوبند
پاک مي روبند
هان ، کجاست ؟
پايتخت اين بي آزرم و بي آيين قرن
کاندران بي گونه اي مهلت
هر شکوفه ي تازه رو بازيچه ي باد است
همچنان که حرمت پيران ميوه ي خويش بخشيده
عرصه ي انکار و وهن و غدر و بيداد است
پايتخت اينچنين قرني کو؟
بر کدامين بي نشان قله ست
در کدامين سو ؟
ديده بانان را بگو تا خواب نفريبد
بر چکاد پاسگاه خويش ،‌دل بيدار و سر هشيار
هيچشان جادويي اختر
هيچشان افسون شهر نقره ي مهتاب نفريبد
بر به کشتيهاي خشم بادبان از خون
ما ، براي فتح سوي پايتخت قرن مي آييم
تا که هيچستان نه توي فراخ اين غبار آلود بي غم را
با چکاچک مهيب تيغهامان ، تيز
غرش زهره دران کوسهامان ، سهم
پرش خارا شکاف تيرهامان ،‌تند
نيک بگشاييم
شيشه هاي عمر ديوان را
از طلسم قلعه ي پنهان ، ز چنگ پاسداران فسونگرشان
جلد برباييم
بر زمين کوبيم
ور زمين گهواره ي فرسوده ي آفاق
دست نرم سبزه هايش را به پيش آرد
تا که سنگ از ما نهان دارد
چهره اش را ژرف بشخاييم
ما
فاتحان قلعه هاي فخر تاريخيم
شاهدان شهرهاي شوکت هر قرن
ما
يادگار عصمت غمگين اعصاريم
ما
راويان صه هاي شاد و شيرينيم
قصه هاي آسمان پاک
نور جاري ، آب
سرد تاري ،‌خاک
قصه هاي خوشترين پيغام
از زلال جويبار روشن ايام
قصه هاي بيشه ي انبوه ، پشتش کوه ، پايش نهر
قصه هاي دست گرم دوست در شبهاي سرد شهر
ما
کاروان ساغر و چنگيم
لوليان چنگمان افسانه گوي زندگيمان ،‌ زندگيمان شعر و افسانه
ساقيان مست مستانه
هان ، کجاست
پايتخت قرن ؟
ما براي فتح مي آييم
تا که هيچستانش بگشاييم
اين شکسته چنگ دلتنگ محال انديش
نغمه پرداز حريم خلوت پندار
جاودان پوشيده از اسرار
چه حکايتها که دارد روز و شب با خويش
اي پريشانگوي مسکين ! پرده ديگر کن
پور دستان جان ز چاه نابرادر درنخواهد برد
مرد ، مرد ، او مرد
داستان پور فرخزاد را سر کن
آن که گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد
نالد و مويد
مويد و گويد
آه ، ديگر ما
فاتحان گوژپشت و پير را مانيم
بر به کشتيهاي موج بادبان از کف
دل به ياد بره هاي فرهي ، در دشت ايام تهي ، بسته
تيغهامان زنگخورد و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
تيرهامان بال بشکسته
ما
فاتحان شهرهاي رفته بر باديم
با صدايي ناتوانتر زانکه بيرون آيد از سينه
راويان قصه هاي رفته از ياديم
کس به چيزي يا پشيزي برنگيرد سکه هامان را
گويي از شاهي ست بيگانه
يا ز ميري دودمانش منقرض گشته
گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي
همچو خواب همگنان غاز
چشم مي ماليم و مي گوييم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
صبح شيرينکار
ليک بي مرگ است دقيانوس
واي ، واي ، افسوس


مهدي اخوان ثالث



ما ندرتاً درباره آنچه که داريم فکر مي کنيم، درحاليکه پيوسته در انديشه چيزهايي هستيم که نداريم. (شوپنهاور)

از تولد که بخوام حرف بزنم ناخودآگاه شعر مريم حيدرزاده به دهنم خطور ميکنه: "واسه ما جشن تولد يه بهونه بود هميشه / که رو هديه بنويسيم دلم از تو دور نميشه"... بيست و ششمين بهار که بگذره نمي دونم يعني چي ؟ ولي خيلي سالها پيش فک ميکردم در يه چنين سني چه فتح الفتوحاتي بشم و کجاي دنيا خواهم ايستاد. اما سالها گذشته و جاي دوري نرفتم وهمين دورو برام. مي خواستم امروز يه سري از بزرگترين اعترافاتمو بنويسم. اما نه حسش بود و نه شايدم وقتش، ولي شايد که يه وقتي ديگه به بهونه ي ديگه ! به هر حال چه عيد باشه، چه يلدا و چه حالا که تولده، ميتوني بو بکشي و حس کني گذر ايام کيا رو برات گذاشته و کيا رو ازت گرفته ! يا برات مردن و گذاشتيشون کنار. همين که منتظري و رينگ و رينگ تلفن يا مسج ميرسه زندگي جوجه هات رو يکي يکي حس ميکني ! و گاه ياد خاطره هاي گذشته از ايميلها و تلفن هاي سالهاي پيش تو ذهنت به سرعت مرور ميشه ! تنها اينا نيست، پارسال اين موقع توبا بچه ها تو باغ بودي، پيرارسال با امير دوتايي تو قزوين توي پيتزا پله يا اون سال با همه ارازل و اوباش و آتيش پاره ها و مخصوصاً عادل کوچولو توي مريوان و کردستان ! حالا هم پشت لپتاپت نشستي، همه جوره استرس کارهاي پايان نامه رو داري که روز به روزم بيشتر ميشه و يه ليست کاري از کارهاي انجام نشده، روز به روزم بيشتر به چيزتم نيست و داري به آخرين آلبوم داريوش گوش ميدي ! از اونجايي که احساس نميکنم آدم مهمي باشم و از فردا و سال ديگه اين موقع بي خبرم، اعتراف امروز حکايت ديگري دارد، براي امروز ميخوام حداقل براي يه بار تا پشيمون نشدم، داد بزنم و به همه بگم دوستتون دارم. همه خواننده هاي همين وبلاگ کوچولو! به همه اونايي که تاحالا نديدمشون و همونايي که قايم موشک بازي مي کردن و مي کنن ! همونايي که من براشون قايم موشک بازي مي کردم، اونايي که تو چشاشون نگا کردم و نگفتم، اونايي که تو چشمام نيگا کردن و نگفتن، اونايي که گفتم و نشنيدن، همونايي که قلبم رو روزگاري به تپش درآوردند ! اونايي که رفتن پيش يکي ديگه، اونايي که اينجا نيستن، امروز براي همه دوستاي نازنيني که در پس اين سالها برام باقي موندن يا هنوز يادشون رو به همراه دارم، از صميم قلب احساس دلتنگي ميکنم و مي بوسمشان ! و آنان که نخواستند، دستانشان را ميفشارم و آنها هم که باز نخواستند، بالاخره تو دل ما جا دارند و من بي تقصيرم و هيچ انتظار و چشم داشتي هم از کسي نيست و در آخر آرزو مي کنم برايتان آنجا را که:
در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.
بام ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري مي نگرد.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.
***
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحر خيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.





دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاري که مي رسد از راه؟
ِيا نيازي که رنگ مي گيرد
در تن شاخه هاي خشک و سياه


دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسيمي که مي تراود از آن
بوي عشق کبوتر وحشي
نفس عطرهاي سرگردان


لب من از ترانه مي سوزد
سينه ام عاشقانه مي سوزد
پوستم مي شکافد از هيجان
پيکرم از جوانه مي سوزد


هر زمان موج مي زنم در خويش
مي روم، مي روم به جايي دور
بوته ي گر گرفته ي خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور


من ز شرم شکوفه لبريزم
يار من کيست ، اي بهار سپيد؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست، اي بهار سپيد


دشت بي تاب شبنم آلوده
چه کسي را بخويش مي خواند؟
سبزه ها، لحظه اي خموش، خموش
آنکه يار منست مي داند!


آسمان مي دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمي گنجد
آه، گويي که اينهمه «آبي»
در دل آسمان نمي گنجد


در بهار او ز ياد خواهد برد
سردي و ظلمت زمستان را
مي نهد روي گيسوانم باز
تاج گلپونه هاي سوزان را


اي بهار، اي بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام


مي خزم همچو مار تبداري
بر علفهاي خيس تازهء سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟


فروغ فرخزاد



بهترين چيزها زماني رخ مي دهد که انتظارش را نداري (گابريل گارسيا مارکز)


استقلالي هم که نباشي براي اين استقلال و اين مرفاوي دچار دق ميشي... فينال بدون بارسا رو هم که خوابش حسابي ميچسبه... فقط خواستم با يه حرف بي ربط شروع کنم. بعد از چهار سال يهو سرو کلش پيدا شده، نه از رفتنش باخبر شدم که حالا از اومدنش، دليل رفتنشو ميدونستم که از براي آن خنياگر غمگيني بود که آوازش را از دست داده بود. ولي حالا آمدنش را نه ! به تلفن مجال قطع کردن نمي دهم و به سراغش مي روم. بيش از آنکه از يکباره آمدنش و اينکه 1-2 ماهي اومده و صداشو درنياورده از فکر و حرفاش متعجب ميشم. خواستم بگم مرتيکه باز اول رفتي تهران سراغ رکسا و مهري و نازي و ماري و حالا مام ته صف براي خالي نبودن عريضه اومدي! ولي نگفتم. تو حرفاش که به ازدواج مهري و نازي و بچه دار شدن رکسا اشاره ميکنه، خوشحال ميشم که نگفتم... رفيق دوران کودکي من که توي همين کوچه هاي چاله چوله باهم بزرگ شديم دوباره برگشته همين جا سرخط ! به بدترين جاهاي ممکنه ميبرمش تا خيلي چيزا يادش بياد ! وقتي سالها پيش حرفهايي که ميزد که ما عارمون ميومد گوش بديم و بعدا به همون حرفا رسيديم حالا اين حرفاش نبايد خيلي بي ربط باشه ! ميگم اينجا رو ميشناسي هنوز؟، ميگه بابا من تا 17 سالگي اينجا بودم ! بيشتر از اون چيزي که از درس و دانشگاه بگه از اون تجربياتي ميگه که ما اينجا نداشته ايم و او آنجا داشته است ! نابغه کامپيوتر تبديل شده به يه موزيسين ! ميميک صورتش تغيير نکرده هنوز همون عشوه ها رو موقع حرف زدن داره مخصوصاً وقتي داره خالي ميبنده يا يه چيزي رو ميخواد بزرگ جلوه بده ! همين کنکور لعنتي که ما رو از هم جدا کرد بعدها اونو برد به آن سوي مرزها ! آخرين شامي که با هم توي اين شهر خورديم و از صحبت سير نشديم، همون جاييکه دوباره شب روي صندلياش بشينيم... اون که هيچ وقت از حرف زدن خسته نمي شد حالا جاشو به من داده ! يه جورايي شده مثل مهرداد توي "روي ماه خداوند را ببوس"، ساعت موبايلش روي گرينويچ تنظيم شده و هنوز با واقعيت کنار نيومده ! ولي هنوز همه چي رو توي اوج ميخواد ! خنده هاشو دوست دارم، چيزي که ما راحت از دست داديمش ! اتفاقاتي که اون نبود و رخ داد رو براش تعريف مي کنم. از خيلي چيزا ابراز همدردي مي کنيم. و نيمه شب ما را جدا مي کند تا فردا شايد ...


نه !
کاري به کار عشق ندارم
من هيچ چيز و هيچ کسي را
ديگر
در اين زمانه دوست ندارم
انگار
اين روزگار چشم ندارد من و تو را
يک روز
خوشحال و بي ملال ببيند
زيرا
هر چيز و هر کسي را
که دوست تر بداري
حتي اگر که يک نخ سيگار
يا زهرمار باشد …
از تو دريغ مي کند
پس من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار ، ديگر
کاري به کار من نداشته باشد
اين شعر تازه را هم
ناگفته مي گذارم …
تا روزگار بو نبرد …
گفتم که
!کاري به کار عشق ندارم


قيصر امين پور



نيکوست که ثروتمند باشي و پرتوان،اما نيکوتر آنست که دوستت بدارند. (اورپيدس)

راه و چاه خانه داري را بلد نبودم. کار کردن را بلد نبودم. بدتر از همه خريد کردن را بلد نبودم. از رفتن به در دکان بقال و قصاب و نانوا عار داشتم. صبح ها از زود ازخواب پا ميشد. نان مي خريد و سماور را روشن ميکرد و بعد، تا من رختخوابها را جمع کنم، ظرفها را مي شست. من باز عارم مي آمد. دلم نمي خواست شوهرم ظرف بشويد. دلم ميخواست کلفت داشتيم. ولي مگر ميشد. زندگي واقعي چهره نشان ميداد. زندگي فقط آواز قمر نبود. ليلي و مجنون نبود. کاغذ پراکني از سر ديوار نبود. ديگر نگاه هاي دزدانه و عاشقانه و آه هاي جگرسوز نبود. اين هم بود. نان و گوشت و آب هم بود. عرق ريختن و نان درآوردن. جان کندن و خانه داري کردن. شستن، پختن، روفتن. با اين همه زندگي در کنار او شيرين بود. سهل و ممتنع بود. وقتي مرا در مطبخ ميديد. در آن مطبخ گود افتاده ي تاريک که در تدارک غذاي ظهر بودم، مي گفت: "مثل مرواريدي هستي که توي زغالداني افتاده است." يا اينکه: "ناهار درست نکن محبوبه جان. حاضري مي خوريم. حيف از اين دست هايت استو نمي خواهم خراب بشوند." من تشويق مي شدم. از سختيهاي کارم برايش نمي گفتم. به هيچ وجه اجازه نمي داد ظرف بشويم. هر وقت از سر کار بر مي گشت، بعد از خوردن غذا، تمام ظرفها را مي شست. مي گفت دستت خراب مي شود. قوزت در مي آيد. با اين همه تازه مي فهميدم جارو کردن حياط، پختن غذا، رفت و روب خانه، يعني چه؟ هر کارجزئي خانه براي من عذاب و اکراه داشت. از سروصداي بچه هاي محل و گفت و گوي پر سرو صداي همسايگان زجر مي کشيدم. خانه پدرم چنان بزرگ بود که هرگز هيچ صدايي به درون حياط و ساختمانهاي باشکوه آن نفوذ نمي کرد. مثل اين خانه به اندازه ي پوست گردو نبود. چرا اين محله اين قدر شلوغ و پرهياهو بود؟ فرياد گوش خراش آب حوضي، صداي لبو فروش، و فروشندگان دوره گرد. صداي لباس، کفش، پالتو، کت کهنه مي خريم... صداي جيغ و داد بچه ها. رفت و آمد و گفت و گوي عابرين و گاه صداي سم اسبها و چرخ درشکه يا گاري ها. من هميشه گوش به زنگ تشخيص اين صداها و قياس آن با محله خودمان بودم. بدترين مرحله، کشيدن آب حوض و شبهايي بود که نوبت ما بود. ميراب محله مي آمد و سروصدا و احياناً جنگ و دعواي همسايه ها بر سر آب آغاز ميشد. من در رختخواب مي ماندم. چون هوا کم کم سرد شده بود، لحاف را تا زير گلو بالا مي کشيدم و به گفت و گوي ميراب محل با رحيم و صداي رفت و آمد و آب انداختن به آب انبار و حوض گوش مي دادم. بعد رحيم مي آمد. دست ها را به هم مي ماليد و گفت: "اوه... هوا دارد سرد مي شود."، "چقدر برو و بيا و سر و صدا بود. مگر چه کار مي کرديد؟"، "به، چه سر و صدايي خانم جان. تو چقدر از مرحله پرت هستي. اين محله که خوب است جانم. بايد محله ي ما را مي ديدي!" نمي پرسيدم محله شان چه خبر بوده است. نمي خواستم بدانم. خيالم راحت مي شد که رحيم با زرنگي هم حوض را آب انداخته هم آب انبار را. حالا هم سرد و يخ کرده از هواي پاييز پيش من برگشته. غصه ديگرم حمام بود. اين جا حمام سرخانه نداشتيم. بايد به حمام بيرون مي رفتم. کسي هم نبود که بقچه و اسباب حمام مرا به حمام ببرد. بايد مثل دايه جان و دده خانم اسباب حمامم را زير بغلم مي زدم و با خودم مي بردم. وقتي مي خواستم به حمام بروم، از روز قبل عزا ميگرفتم. بقچه حمام را خيلي کوچک و مختصر مي بستم تا بتوانم آن را زير چادر بگيرم. زود مي رفتم و کارگر مي خواستم. اين جا مثل محله خودمان سرشناس نبودم. کارگرها ديگران را به خاطر گل روي من کنار نمي گذاشتند. بايد منتظر مي شدم و يا خودم خودم را مي شستم. اين جا ديگر کسي تملق مرا نمي گفت. مشت و مال و نوازش در بين نبود. از ترشي و گوشت کوبيده ي شب مانده خبري نبود. هر وقت رحيم به حمام مي رفت من خواب بودم و قبل از اينکه من بيدار شوم بازگشته بود و من خوشحال بودم. جون دلم نمي خواست او را آن طور بقچه به بغل در راه برگشت از حمام ببينم. به ياد حاج علي مي افتادم. مشکل بعدي شستن رحت و لباس بود. اصلاً نمي دانستم چه بايد بکنم. تمام لباسهايمان کثيف شده و گوشه صندوق خانه ي اتاق رو به رويي بغل در حياط تلنبار شده بود. اولين ماهي که دايه آمد و سي تومان مرا آورد، گفتم: "دايه جان، بگو رختشوي خودمان بيايد. هر دو هفته يک بار"، با نگراني گفت: "نه جانم. او که اين همه راه را تا اين جا نمي آيد. تا به اين جا برسد ظهر است." فهميدم که صلاح نمي داند او وضع و زندگي مرا ببيند. "پس من چه کار کنم؟"، "خودم يکي را در همين حول و حوش پيدا مي کنم. بايد به دکاندارها بسپارم" آن روز دايه جانم لباس هاي ما را شست و تا قبل از پايان ماه توانست زني دراز و لاغر و پرکار را پيدا کند. اسمش محترم بود و پانزده روز يک بار مي آمد تا لباسهاي ما را بشويد. رحيم کاري به اين کارها نداشت.

بامداد خمار - فتانه حاج سيد جوادي (پروين)





آدمي اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودي موفق ميگردد ولي او مي خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد و اين مشگل است زيرا او ديگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور ميکند.(مونتسکيو)



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ چهارشنبه 29 ارديبهشت 1389 | نظردوستان (11)