نوشته هاي قبلي

اسفند 1390
بهمن 1390
دي 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهريور 1390
مرداد 1390
تير 1390
خرداد 1390
ارديبهشت 1390
فروردين 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دي 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهريور 1389
مرداد 1389
تير 1389
خرداد 1389
ارديبهشت 1389
فروردين 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دي 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهريور 1388
مرداد 1388
تير 1388
خرداد 1388
ارديبهشت 1388
فروردين 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دي 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهريور 1387
مرداد 1387
تير 1387
خرداد 1387
ارديبهشت 1387
فروردين 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دي 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهريور 1386
مرداد 1386
تير 1386
خرداد 1386
ارديبهشت 1386
فروردين 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دي 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهريور 1385
مرداد 1385
تير 1385
خرداد 1385
ارديبهشت 1385
فروردين 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دي 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهريور 1384
مرداد 1384
تير 1384
خرداد 1384
ارديبهشت 1384
فروردين 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دي 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهريور 1383
مرداد 1383
تير 1383
خرداد 1383
ارديبهشت 1383
فروردين 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دي 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهريور 1382
مرداد 1382
تير 1382
خرداد 1382
ارديبهشت 1382
فروردين 1382
اسفند 1381
بهمن 1381
دي 1381
آذر 1381
آبان 1381
مهر 1381
شهريور 1381

 RSS

دوشنبه 29 اسفند 1390
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم/ با کافران چه کارت؟ گر بت نمي‌پرستي





از دل و ديده، گرامی تر هم
آيا هست ؟
- دست،
آری، ز دل و ديده گرامی تر:
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان،
بی گمان دست گرانقدرتر است.
هر چه حاصل كنی از دنيا،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد، در روی زمين،
دست دارد همه را زير نگين !
سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!
شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست.
در فروبسته ترين دشواری،
در گرانبارترين نوميدی،
بارها بر سرخود، بانگ زدم:
- هيچت ار نيست مخور خون جگر،
دست كه هست !
بيستون را ياد آر،
دست هايت را بسپار به كار،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروی شگفت انگيزي است،
دست هايی كه به هم پيوسته است !
به يقين ، هر كه به هر جای، در آيد از پاي
دست هايش بسته است !
دست در دست كسی،
يعنی: پيوند دو جان !
دست در دست كسی
يعنی: پيمان دو عشق !
دست در دست كسی داری اگر،
دانی، دست،
چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست؛
لحظه ای چند كه از دست طبيب،
گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
دست، گنجينه مهر و هنر است:
خواه بر پرده ساز،
خواه در گردن دوست،
خواه بر چهره نقش،
خواه بر دنده چرخ،
خواه بر دسته داس،
خواه در ياري نابينايی،
خواه در ساختن فردايی !
آنچه آتش به دلم مي زند، اينك، هر دم
سرنوشت بشرست،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است، ولی
دست هامان، نرسيده است به هم !


فریدون مشیری




عاشق ماربورو قرمز بود، خودشم نميدونست چرا، دست ممد ديده بود، از دست ممد گرفته بود. ممدي که ديگه قاطي باقاليا شده بود، ممدي که عاشق ماربورو قرمز بود. عاشق س.ک.س و سيگار و سينما يه وقتايي کلي مسيرو پياده ميرفت که با پول تاکسيش بتونه يه چند نخ سيگار بيشتر بگيره. سيگارش ممکن بود ترک بشه ولي سينماهاي سه شنبه هاي نيم بهاش ترکش نميشد. عاشق سينما آزادي بود ولي با پول سينما آزادي ميتونست دو بار بره سينما بولوار، اخ که بولوار هم براي خودش به اندازه يه درس سه واحدي کلي تاريخ و خاطره داشت. از وسط ماه که مقرريش تموم ميشد ديگه خوابگاه هم پيداش نميشد دائما خونه اين و اون چتر ميشد آخر ماه که ديگه شارژ گوشيشم تموم شده بود هيچ جا که پيداش نميکردي رو نيمکت وسط بولوار روبرو پارک ملت ميتونستي ببينيش که يه کاغذ لول شده رو لاي انگشتاش گرفته و با خودش حرف ميزنه. با همون يه تيکه کاغذ توهم سيگار ميزد، خودش اسمشو گذاشته بود الهام خانوم. ميگفت بهم الهام ميده ! بي شرف چنان به اون تيکه کاغذ پوک ميزد که خيال ميکردي داره باهاش عشق بازي ميکنه. هميشه روياش عشق بازي بود، به عمرش عشق بازي نکرده بود پنج شنبه ها با عباس تک تک نيمکت هاي پارک لاله رو ميپايدن تا بتونن دو نفر رو حين بوسيدن ببينن بعد واسه هم تحليل ميکردن هر کي نميشناختشون فک ميکرد بيست ساله اين کارن. هيچي ته دلشون نبود فقط آرزوهاشون گويا براي اين زمانه ساخته نشده بود آرزوهاي بزرگي نداشتن زمانه بد بود. عباس ميگفت روزگار همه رقمه بديياشو نشون داده به جز پشتش، ميگفت نميدونم کي قراره پشتشو به ما کنه يه روزم بالاخره نوبت ما بشه. عباس خره زري بود. از اول که زري نبود، رشتش پليمر بود، بچه هاي خوابگاه اسمشو گذاشته بودن زهرا نفتي. عباس بدجور زن ذليل زهرا بود ممد ميگفت آخه الاغ واسه يه ماچ اينقدر سواري نميدن که. عباس ميگفت نه که تو سواري نميدي ... یه سری حس ها هست که وقتی نداری غوغا میکنه، یه سری حس ها هم وقتی که قبلا داشتی و حالا نداری، یاد و خاطرش طوفان به پا میکنه ! بعضیا وقتی به نداشتنش فک میکنن، اصلا نمیخوانش و بعضیا هم مثل من هستن که اگه حتی قراره نداشته باشی چه بهتر که یه بار تجربه کرده باشی تا حسرتش !

ميگن شکسپير گفته بوده هميشه خوشحال بوده:
براي اينکه از هيچکس براي چيزي انتظاري ندارم، انتظارات هميشه صدمه زننده هستند. زندگي کوتاه است. پس به زندگي ات عشق بورز، خوشحال باش، و لبخند بزن. فقط براي خودت زندگي کن و قبل از اينکه صحبت کني؛ گوش کن، قبل از اينکه بنويسي؛ فکر کن، قبل از اينکه خرج کني؛ درآمد داشته باش، قبل از اينکه دعا کني؛ ببخش، قبل از اينکه صدمه بزني؛ احساس کن، قبل از تنفر؛ عشق بورز، زندگي اين است. احساسش کن، زندگي کن و لذت ببر ..




پنجشنبه 14 اسفند ساعت 11 صبح من عاشق شدم، هوا ابري بود و همه باران‌هاي عالم سر من مي‌ريخت. گفتن از آن روز که عاشق شدم چه خوب است. مثل اين است که روي زخمي را بخاراني نه بيشتر، پيشتر. عشق مثل دامني گر گرفته است، هر طرف که مي‌دوي شعله‌ورتر مي‌گردي. چيزي به ظهر نمانده بود. تا سه شمردم و پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. روزي که من عاشق شدم عالم توفاني شد. پنجره‌ها، درها باز و بسته مي‌شدند و شرق و شورش به هم خوردند. شيشه‌ها مي‌ريختند و آينه ترک برداشت. قيامت بود. روزي که من عاشق شدم درياي مازندران با جنگل و اغلب درختان عازم من بودند. کوه‌ها کج و مج مي‌شدند. غوغايي بود. آن روز اگر به اصفهان مي‌رفتم شيراز به استقبالم مي‌آمد. من تا سه شمردم و پنجره را باز کردم. از همه جا صداي اذان مي‌آمد، من هم از روي سپاسگزاري دولا شدم و دست خودم را بوسيدم. همان دست که پنجره را باز کرده بود. من با وضو عاشق شدم. چون خودم پيش‌پيش خبر داشتم. مي‌دانستم حافظ برايم پيغام داده بود. دانشجو بودم. دانشجوي کارگرداني.
يک روز مي‌رفتم حوالي دانشگاه تهران کتابي پيدا کنم از مارتين اسليم درباره کرگدن اوژن يونسکو، سر فرصت پياده شدم. آن طرف پيرمردي را ديدم گريه مي‌کرد. پرسيدم «اِبسسِ چرا گريه مي‌کني؟» با بغضي گفت: «پولمو نداد و رفت...» گفتم: «کي؟» گفت: «فال ازم خريد. پاکت را پاره کرد، فالش را ديد، پول نداده گذاشت و رفت.» گفتم: «عيبي نداره بده به من. خودم عاشق فال خوانده شده، کاسه لب پر، اشک ريخته‌ام.»
فال را گرفتم.
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم/ با کافران چه کارت؟ گر بت نمي‌پرستي
حالا من تا سه شماره عاشق شدم. خداي نکرده اگر تا هفت مي‌شمردم چي مي‌شدم! زمين غمگين بود. روزي که من عاشق شدم. زمين متبسم شد و سراسيمه دور خورشيد مي‌چرخيد، جوري که عالم فقط دو فصل مي‌شد. براي عاشق يا بهار است يا پاييز روزي که من عاشق شدم به سختي شب شد. آن هم چه شبي. بي‌پايان!
شبي که ماه مفقود شده بود. با اين وجود نمي‌دانم از کجا لايه نازکي از مهتاب روي همه چيز کشيده بودند و من يکسره بيدار بودم که شب اول هيچ عاشقي نخوابيده. نمي‌خوابد. چون تا سحر ميخانه دلدار باز است با آن دو چشم آهويي خيال‌بازي‌ها مي‌کردم. پدر و مادرم هم بيدار بودند. چنان که گفت‌وگوي ايشان را مي‌شنيدم. گفت‌وگوي والدينم مناجات بود. پدرم مي‌فرمودند: خانم! پسرمان به سلامتي عاشق شده است و مادرم آهسته آهسته به نجوا مي‌گفتند: «اسپند دود مي‌کنم. عشق در خانه ما شگون دارد.»
بعد سر مي‌چرخانيدند رو به آسمان و مي‌گفتند: «خدايا! بارلها! همه بچه‌هاي اين سرزمين عاشق باشند. صدقه سر آنها بچه‌هاي من هم عاشق باشند.»
من گر گرفته، مي‌لرزيدم و شب تکان نمي‌خورد. هر چه هل‌اش داديم آن شب ميلي به صبح نمي‌داشت. پدر و مادرم بيدار بودند و حرف زدن از عشق برايم بي‌عفتي بود. بنابراين زبان بسته و بي‌واژه با خودم گفت‌وگو مي‌کردم. از خودم مي‌پرسيدم چرا عاشق شدم. که هنوز نمي‌دانستم امر ذاتي قابل تحليل نيست. يعني نمي‌تواني بپرسي گل چرا گل شده؟
البته در منزل ما هميشه خدا کاغذ بود، غير از کاغذ و قلم بايد دستي هم باشد که بنويسد: «بسم الله الرحمن الرحيم، من عاشق شما شده‌ام. مرا ببخشيد گستاخي کردم عاشق شما شده‌ام. مي‌خواهم به وسيله اين کاغذ از شما اجازه بگيرم. اجازه مي‌فرماييد من گاهي خوابتان را ببينم؟ ببخشيد دست خودم نيست آن چشم‌هاي محترمتان قلب ما را مي‌لرزاند.»
ابن قيم مي گويد: «نشانه ديگر آن است که وقتي معشوق به عاشق مي نگرد، عاشق چشم هايش را ببندد و يا به زمين بدوزد زيرا از عشق مي هراسد و شرم دارد.»
...
نگاه پنجشنبه - محمد صالح علا





باريد صداي تو و گل کرد ترنم
انبوه و درخشنده چنان خوشه ي انجم
تعبير زميني هم اگر خواسته باشي
چون خوشه ي انجم نه که چون خوشه ي گندم
عشق از دل ترديد بر آمد به تجلا
چون دست تيقن ز گريبان توهم
خورشيد شدي سر زدي از خويش که من باز
روشن شوم از ظلمت و پيدا شوم از گم
آرامش مرداب به دريا نبرازد
زين بيشترم دم بده آري به تلاطم
شوقي که سخن با تو بگويم ،‌ گذرم داد
موساي کليمانه ز لکنت به تکلم
بسم الهت اي دوست بر آن غنچه که خنداند
صد باغ گل از من به يکي نيمه تبسم
شعر آمد و باريد به همراه صدايت
الهام به شکل غزلي يافت تجسم
دادم بده اي يار ! از آن پيش که شعرم
باپيرهن کاغذي آيد به تظلم
(حسين منزوي)


...
جودي! کاملا با تو موافق هستم که عده اي از مردم هرگز زندگي نمي کنند و زندگي را يک مسابقه دو مي دانند و مي خواهند هرچه زودتر به هدفي که درافق دوردست است دست يابند و متوجه نمي شوند که آن قدرخسته شده اند که شايد نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پايان خط مي بينند. درحالي که نه به مسير توجه داشته اند و نه لذتي از آن برده اند. دير يا زود آدم پير و خسته مي شود درحالي که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت ديگر رسيدن به آرزوها و اهداف هم برايش بي تفاوت مي شود و فقط او مي ماند و يک خستگي بي لذت و فرصت وزماني که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودي عزيزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشي که از ديگران داريم آنها را دوست داريم و به آنها وابسته مي شويم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصي بيشتر باشد علاقه و وابستگي ما بيشتر مي شود. پس هرکسي را بيشتر دوست داريم و مي خواهيم که بيشتر دوستمان بدارد بايد برايش خاطرات خوش زيادي بسازيم تا بتوانيم دردلش ثبت شويم


از نامه هاي بابا لنگ دراز به جودي ابوت در بخشي از كتاب "بابا لنگ دراز" اثر جين وبستر







نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ دوشنبه 29 اسفند 1390 | نظردوستان (0)


يكشنبه 30 بهمن 1390
در پيش بي دردان چرا، فرياد بي حاصل کنم؟ / گر شکوه اي دارم ز دل، با يار صاحبدل کنم





در پيش بي دردان چرا، فرياد بي حاصل کنم؟
گر شکوه اي دارم ز دل، با يار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گُل، در سينه جوشم همچو مُل
من شمعِ رسوا نيستم، تا گريه در محفل کنم
اول کنم انديشه اي، تا برگزينم پيشه اي
آخر به يک پيمانه مي، انديشه را باطل کنم
زآنرو ستانم جام را، آن مايه ي آرام را
تا خويشتن را لحظه اي از خويشتن غافل کنم
از گل شنيدم بوي او ، مستانه رفتم سوي او
تا چون غبار کوي او، در کوي جان منزل کنم
روشنگري افلاکيم، چون آفتاب از پاکيم
خاکي نيم تا خويش را سرگرم آب و گِل کنم
غرق تمنّاي توام، موجي ز درياي توام
من نخل سرکش نيستم، تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهي، از دل ندارد آگهي
چند از غمِ دل چون «رهي»، فرياد بي حاصل کنم


رهي معيري - آبانماه 1340



بوسه مرد علامت عشق و بوسه زن علامت تسليم اوست (بال زاگ)


اين روزهاي فاصله بين دو ترم يعني همون خوشبختي که فاصله اي که بين دو تا بدبختي قرار گرفته، يه فاصله اي که به طور استثنايي خيلي دوستش داري ! يعني کلاس تعطيل، حالا چه وقتي که تدريس داشتي و چه الان که بايد بري سر کلاس بشيني و يه بند گوش بدي و اظهار يادگيري کني و بعضي وقتا سوالهاي قولومبه سولومبه هم از خودت در بياري ... يعني تمرين بي تمرين ! پروژه بي پروژه ! ارائه بي ارائه ! آها چهره خيلي ها رو نميبيني... يعني اگه نصفه شب از خواب پاشدي دلت خواست يه کار غير منتظره انجام بدي، فردا بهونه اي براي کنسل کردنش نداري، يعني بعد از ماهها ميتوني يه فيلم رو مثل آدم ببيني ... بري سينما... توي خيابون مثل ديوونه ها راه بري... به خيلي چيزا فک کني ! به يه ترم پاييزي سرد و سوزناک و خشن و خيلي سخت که يه درسي خيلي قلمبه که ازش متنفري گلوت رو هي فشار ميداده تا خفه ات کنه، حالا همه اونا تموم شده ! يعني الانم که اينا رو مينويسم باورم نميشه که ديگه يکشنبه-سه شنبه ها اون کلاس مزخرف با تمام يال و کوپال و بدبختياش هاش تموم شده يعني تازه با اين همه اوصاف شايد بشه يه کم از احساس يه اسير که تازه آزاد شده رو حس کرد. اوايل ترم همه چي خوب مي نمود ولي تصميم ناگهاني گروه و انتخاب واحد بوي خوبي براي ادامه نميداد... دوستي يواش يواش کم رنگ شد و ديگه براش مهم نبودم... صبا که عروس شد تنهاتر هم شدم. برگهاي پاييزي که ديگه حسابي ريختن، فقط باد و سوز و سرما نبود که آدمو کز ميداد مباحث درسي که سنگين تر ميشد هم آدمو خرد نمي کرد... تنهايي و محو شدن دوستي بيشتر منو کز ميداد... دوستي حسابي عوض شده بود، اصلا دوستي سابق نبود... يه وقتايي شک ميکردم اين همون دوستيه که من دوستش دارم پس چرا اينقدر عوض شده... انگار توي دو زمان مختلف دو تا آدم مختلف به مسج هات جواب دادن... دوستي شده بود يه پروژه شکست که گاه فکر کردن بهش بغش در گلوم را مشکست...دوستي که نبود همه چي خراب بود...نمی دونم رهی هم توی آبان سال 40 هم حس منو داشته ؟! توي ترمي که گذشت يه وقتايي با تموم وجود هم ديگه ظرفيت نداشتم، نميکشيدم، کارم ناتموم ميموند ولي کلاس فردا برقرار بود... منفي بافي هم اگه بياد سراغ يکي که دائماً زمين و زمان رو به هم ميبافه و کاري از پيش نميره...هيچي که به ذهنم نميرسيد، هنگ هنگ که میشدم بيشتر به بابام (آقام) فک ميکردم به عنوان يه قهرمان بزرگ، کسي که وقتي که هم سن من بوده يه خانواده داشته با دو تا بچه و بقيه ماجرا ... يه نمونه بارز از يه آدم موفق که روي شونه هاش قرار گرفتم... به خيلي از کارهايي که سر بابام درآوردم فک ميکردم و محبت ازلي اون که هيچ وقت تموم نميشه... و به هر دليلي هيچ وقت نشد مثل آدم زول بزنم تو چشاش و داد بزنم خيلي مردي، خيلي ميخوامت... يه بار توي يه صبح آذر ماه که خيلي سرد بود و توي خيابون حسابي سوز ميومد، خيلي دلم براش تنگ شده بود ناخودآگاه توي خيابون صورتم داغ شد... اواخر که ديگه هيچي نداشتم براي از دست دادن، دوباره رفتم سراغ دوستي، پا روي يه سري آرمانهام گذاشتم که هيچ وقت فک نميکردم اين کارو بکنم، دوستي منفي بافيمو گرفت تا به چيزهاي خوب فک کنم و مثبت انديشي... ماجرا عوض نشده بود، درس و استاد و بيچارگيها همونها بودند ولي حالا ديگه از يه پنجره ديگه به ماجرا نگاه ميکردم تا امتحانا و ترم تموم شد... شايد فرشته نجات رسيده بود... ولي بعضي وقتا هم شک ميکنم... خلاصه که کلاغ پر، ترم پر ...



خیلی بی ربط نمیگن: تمام تاريخ عبارتست از جنگ دو سرباز كه همديگر را نمى شناسند و مي جنگند
براى دو نفر كه همديگر را مى شناسند و نمى جنگند. (ناشناس)




تو از کنار من رفتي
ديگر نميخوانم از اين ترانه
پاييز فصل ما نبود
وقت رفتن بود
تو رفتي و من ماندم
يا من رفتم و تو نيامدي؟
به کدامين برهان روز
سزاوار شد اشک بر گونه هاي سرد
آنکه برد، نبرد
آنکه نبرد، مرد
دليلم نبودي، دليلت نبودم
دليلمان را باد برد
يا قاصدکي که به منزل نرسيد
فکر ميکردم فکر
فاصله داشت اما انديشه هايم
همانها که کنار هم
پیش هم نبودند
رفتند تا محو شدگی
رفتنت را بسازد


آبان 1390


هفت اصل زیر رو به بيل گيتس منتسب کردن، از صحتش اطلاعی ندارم، به هر حال اگه یه آدم ناشناس هم گفته باشه، باز هم آدمو به فکر وا میداره:
اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.
اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار مي‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد.
اصل سوم: پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوق‌العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آن‌که بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد.
اصل چهارم: اگر فکر مي‌کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.
اصل پنجم: آشپزي در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدربزرگ‌هاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار يک فرصت بود…
اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.
اصل هفتم: قبل از آن‌که شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما مي‌رسد، ملال‌آور نبودند.





اي اميد دل من کجايي
همچو بختم کنارم نيايي
آشنا سوز و دير آشنايي
يا بلاي دل مبتلايي
بيوفا بيوفا بيوفايي
تو غارتگر عقل و هوشي
به آزار جانم چه کوشي
چو ني دارم در جان خروشي
تو غارتگر عقل و هوشي
به آزار جانم چه کوشي
چو ني دارم در جان خروشي
چه خواهم از تو جان نگاهي
چه خواهي از جانم چه خواهي
ندارم جز عشقت گناهي
ندارم جز عشقت گناهي
بر سيه بختي من گواهي
چون دو چشم مستت دل سياهي
کو به غير از آغوشت پناهي
آتشي سر کشيد فتنه جويي
آتشي خانه سوزي گناهي
عشق من جان را چه خواهي
ماه من مجلس آرا تويي تو
عشق من شادي افزا تويي تو
روشني بخش دلها تويي تو
راحت جان شيدا تويي تو
سر گران از چه با ما تويي تو


نواب صفا






نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ يكشنبه 30 بهمن 1390 | نظردوستان (4)